آیا او (خدا) برای بنده اش کافی نیست؟ (قران کریم)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » داستان کوتاه » داستان کوتاه ملکه مرگ
داستان کوتاه ملکه مرگ

داستان کوتاه ملکه مرگ

داستان کوتاه ملکه مرگ

malame marg 1 385x500 - داستان کوتاه ملکه مرگ

نام داستان : ملکه مرگ

نویسنده : n.a25

ژانر : تخیلی

تعداد صفحات داستان : ۱۸

خلاصه داستان :

سوفیا دختری از جنس تاریکی ها…
دختری که روحش در سیاهی مرگ دفن شد!
دختری که در پی اتفاقی زندگی اش نابود شد و به ملکه ای از جنس مرگ تبدیل شد!
نیروی هایی وجدش را در بر گرفت که بوی مرگشان مشام هر موجود زنده ای را می میراند!
اما چرا؟! چرا در اوج نوجوانی اش سیاهی بر وجودش حکم فرما شد؟!

1 - داستان کوتاه ملکه مرگ

2 - داستان کوتاه ملکه مرگ

* سوفیا *
از تابوت چوبی که تنها یادگارم از دنیای آدم ها بود، خارج شدم. لرز بدی کل تنم رو فرا گرفت. طبق روال همیشه جنگل ساکت شد! حتی صدای نفس کشیدن کوچک ترین موجود زنده ای به گوشم نمی‌رسید؛ چرا؟!
مگه من چه کسی هستم که لایق این تنهایی و خاموشی باشم؟ سوفیا، ملکه مرگ، ملکه تاریکی، ملکه وحشت! آره! تمام این ها من هستم؛ من. هه! از اول این نبودم. همه چیز از اون شب کذایی شروع شد؛ شب مرگ من! شبی که ملکه مرگ متولد شد. ثانیه به ثانیه اش رو به یاد دارم، دقیقه به دقیقه، لحظه به لحظه.
برای بار هزارم به خاطراتم اجازه دادم خودشون رو روی صفحه ذهنم به نمایش بذارن؛ خاطراتی که بوی مرگ می‌دادن، بوی تعفن و شاید هم بوی دلسوزی برای من.
*راوی*
سوفیا در حالی که با خوشحالی با عروسک پارچه ای کهنه اش که یادگاری از مادر بزرگش بود، بازی می‌کرد، زیر لب شعرهای کودکانه ای را زمزمه وار برای خودش می‌خواند.
برای یک لحظه احساس کرد نور سفیدی از مقابل چشمانش گذر کرد؛ نوری که ترسی را در دل سوفیای سیزده ساله انداخت؛ آخر کسی خانه نبود و او امشب را باید تنهایی با ماریا، عروسک پارچه ای اش می‌گذراند.
صدای برخورد پنجره و بعد از آن رقص پرده های اتاق در باد باعث جیغ بلند سوفیا شد. آرام از جایش برخاست. ترسیده بود؛ خیلی زیاد! ماریا را محکم به خودش می‌فشرد و سعی می‌کرد با خواندن دعاهایی که مادربزرگ قبل از مرگش به او یاد داده بود، خودش را آرام کند؛ اما اتفاق بعدی چیزی نبود که بشود با چند ذکر و دعا از یاد برد؛ ضربه ی بعدی به روح سوفیای کوچک وارد شد؛ درست از کنارش، در آغوشش، به نحوی از مادربزرگش.
سوفیا، درحالی که ماریا را به خودش می‌فشرد، متوجه شد دستی دور کمرش حلقه شده است. با وحشت ماریا را روی زمین پرت کرد. دست های دراز ماریا به طرف او بلند شدند. سوفیا از ترس درحال مرگ بود. به سمت در اتاق دوید؛ اما با در بسته مواجه شد. مدام جیغ می‌زد و مادرش را صدا می‌کرد اما کسی نبود که به او کمک کند؛ هیچ کس!
ماریا از روی زمین بلند شد. سوفیا از ترس زبانش بند آمده بود و حتی توان جیغ کشیدن را هم نداشت. به چشم های عروسکش خیره شد؛ با دیدن چشم های سرخی که درحال بیرون زدن بودند، ناخواسته جیغ بلندی کشید.
صداهایی به گوشش می‌رسید. پنجره مدام باز و بسته می‌شد. فضای خفقان و ترس در اتاق حکم فرما بود. سوفیا چشمانش را بست؛ اما با صدایی که شنید، با وحشت چشم گشود و به جسم سفید معلق در هوا خیره شد؛ مادر بزرگش را با لباس سرتا سر سفید درحال پرواز در هوا دید!
شمار لحظه ها از دست رفته بود و عقربه های ساعت به سرعت باد می‌چرخید. سوفیا احساس کرد به سمت بالا می‌رود؛ به پاهایش نگاه کرد که در حال بلند شدن بودند؛ دستانش را مقابل صورتش گرفت و متوجه شد آن ها هم در حال بالا آمدن هستند. صدای مادر بزرگ در سرتا سر اتاق اکو شد:
– سوفیا! ملکه مرگ، ملکه سیاهی. تو از نسل منی و برای نابودی جهان، برای نابودی انسان ها و برای از بین بردن جهان آفریده شدی. ما همه زاده شیطان هستیم و من مسئولم که هدیه ی او را به تو بدهم.
مادر بزرگ نزدیک سوفیایی شد که در همین دقایق کوتاه، چندین سال رشد کرده بود. سوفیا از ترس به در چسبید. دستان مادر بزرگ که پر از سیاهی بود برای به آغوش کشیدن او بلند شد.
مادر بزرگ قدم به قدم به سوفیا نزدیک می‌شد. فضای اتاق را رعب و وحشت فرا گرفته بود و صدایی جز هق هق بلند سوفیا به گوش نمی‌رسید. تاریکی اتاق دوچندان شده بود و خاموشی بر فضا حکم فرما بود. مادر بزرگ درست در یک قدمی دخترک ۱۳ساله ایستاد. برق ترس در چشمان عسلی سوفیا رخنه کرد، لب های کوچک و سرخش شروع به لرزیدن کرد و گونه های برجسته اش بستر اشک ها شد.
چشمانش را به مایع زرد رنگی که کف اتاق جاری شده بود، دوخت و برای آخرین بار با تمام وجود فریادکشید؛ اما دیگر بی فایده بود. مادر بزرگ، یک قدم باقی مانده تا سوفیا را پر کرد و او را وحشیانه به آغوش کشید. درد عظیمی سرتا سر وجود سوفیا را فرا گرفت؛ دردی که در بند بند استخون های دخترک پراکنده شد و باعث از حال رفتن او شد.
*سوفیا *

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است