در این جهان، همواره برای كسانی كه از خطری بهراسند، خطری وجود خواهد داشت.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز
دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز

دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز

دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز

دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز

نام رمان:آهنگ بی ساز

نویسنده: سحر آل سیخ و مهسا خواجه

موضوع: عاشقانه

فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

تعداد صفحات: ۷۲۱

خلاصه رمان :

داستانی از زندگی دو دختر…

دخترانی با تفاوت های بسیار ؛ ولی از یک جنس…

داستانی از رویا های دختری از جنس بخشش…

دختری از جنس غرور و پاکی …

دخترانی از جنس عشق…

می نویسم …

1 - دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز

2 - دانلود رمان اختصاصی آهنگ بی ساز

 

قسمتی از رمان :

با آسترس روی صندلی نشسته بودم و پام رو تکون می دآدم و منتظر به منشی نگاه می کردم ؛ آنگار خیال ندآشت تلفن رو قطع کنه . صدآی
: خندیدن هاش آعصابم رو مختل می کرد . آیستادم و با آخم بهش نگاه کردم
… خانم … خانم+
… منشی در حالی که هنوز خنده بر لب دآشت ، صدآش رو پایین آورد و گ فت : عزیزم یه لحظه
. روش رو با غیظ به سمت من برگردوند و با لحن مسخره آی گ فت : عزی زم ! گ فتم که باید منتظر بمونید … آقای رئیس هنوز تشریف نیاوردن
. با حرص روی صندلی نشستم و به ساعت بالای سرمنشی نگاه کردم ؛ ساعت آز ۱۱گذشته بود ، نمی دونم چرآ هنوز نیومده بود
. آصلا معلوم نیست من رو قبول می کنه یا نه ! منی که هنوز دو سال آز دآنشگاهم مونده بود و تجربه ی کاری ندآشتم
تسبیح مادربزرگم رو آز توی کیفم درآوردم و مهره هاش رو بین آنگشت هام لمس کردم ؛ آین تنها چیزی بود که بهم آرآمش می دآد … شروع به
: فرستادن صلوآت کردم . چشم هام رو بستم و زمزمه کردم … که باصدآی گوشی به خودم آومدم . آز دفتر خارج شدم و توی رآه پله آیستادم
جانم دل آرآ ؟+
سلام مهسان … خوبی ؟ چی کار کردی ؟-
… سلام … تو خوبی ؟ هیچ هنوز منتظرم+
… به کلاس فاتحی نمی رسی که-
. چاره آی ندآرم دلی … یه جوری بپیچونش ؛ من باید آین مصاحبه رو آنجام بدم+
… پشتم به در آسانسور بود ، که با صدآی باز شدن در ، به سمتش برگشتم
مردی حدودآ ۴۶-۴۵ساله با موهای ی پر پشت ، که قسمت شقیقه هاش سفید شده بودن ؛ با کت و شلوآر مشکی و کیف چرم قهوه آی که در
. دست دآشت ، بین چهارچوب در آسانسور ، ظاهر شد
… بدون کوچک ترین توجهی نسبت به من ، آز کنارم رد شد و به سمت دفتر رفت
… دل آرآ فک کنم رئیس شرکت آومد ، من برم فعلا +
…. باشه باشه … برو ؛ منم برم سر کلاس فتاحی … ببینم چی کار می تونم بکنم –
. باشه پس … فعلا +
. فعلا عزیزم –
… به سالن برگشتم
. منشی که حالا درگیر ورق زدن یک ِسری پرونده بود ، با دیدن من گ فت : عزیزم ، می تونی بری دآخل
… با لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود ، به طرف در رفتم ؛ تقه آی به در زدم
. صدآی َمردونه آی آز دآخل آتاق ، آجازه ورود رو بهم دآد

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز