دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند (کوروش کبیر)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان اختصاصی زن دیوانه
دانلود رمان اختصاصی زن دیوانه

دانلود رمان اختصاصی زن دیوانه

دانلود رمان اختصاصی زن دیوانه

…::: کتابساز بزرگترین سایت رمان در ایران :::…

با کتابساز رمانهارو با دو فرمت گوشی و کامپیوتر و … دانلود کنید

دانلود رمان اختصاصی زن دیوانه

 

نام رمان:زن دیوانه

نویسنده:ماهی رضایی

موضوع:عاشقانه،اجتماعی

فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

تعداد صفحات:۵۰۰

خلاصه رمان :

دانلود رمان زن دیوانه  قیصر از پس پرده های خاطراتش می آید که برای پناه، پناه باشد. می آید که مردانگی در پس کوچه های نامردی گم نماند. دل می فروشد و مردانگی می خرد. برای آدم هایی که جای خالیشان را سنگ سرد قبرستان پر کرده. برای زن دیوانه ای که جا های خالی را با مداد سیاه سکوت پر می کند.

 

دانلود رمان با فرمت (PDF)

DOWNLOAD

دانلود رمان با فرمت (APK)

DOWNLOAD

 

قسمتی از رمان :

چشماش و ریز می کنه و تهدید آمیز می گه:
_قیصر یا میگی یا با میخ تویله میزنمت به زمین ،با همین موتور روت ویراژ میدم.
ابرو بالا می ندازم و میگم:
_یزیدی مگه؟
حالت تهاجمی به خودش می گیره و میگه:
_میگی یا نه؟
فرمون موتور و می چرخونم و گاز میدم:
_میگم حالا!ببینم پایه ی مسابقه هستی؟
ابروش میپره بالا:
_چرا که نه؟بعدش باس بگی زن داداش من کیه!
یه احساس عجیبی میریزه تو دلم و دستی می کشم به گردنم.هنوز نمیخوام کسی
بدونه.مخصوصا پندار که سنگ صبورمه.
_همین جا میبینمت داداش.
کلاه کاسکت و می ذاره روی سرش و گاز میده. مبهوت به خاکی که بلند شد خیره می
شم و گاز میدم.

نزدیک به جایی که قرار گذاشتیم میون غبار و گرد و خاک می فهمم که موتور پندار
تعادل نداره .دلم تو سینه فرو می ریزه و چشم ریز می کنم.
میخوام دیر برسم که دیر تر بهش بگم اما نمیشه.
بیشتر گاز میدم و موتور پندار بی هوا پرت می شه کنار جاده ی خاکی و همه ی تنم به
رعشه میفته.با صدای بلندی داد می زنم:
_پنـــــدار.
غبار بیشتری بلند می شه و چون نقاب کلاه کاسکتم بالا ست خاک می شینه تو
چشمم.تا چشم باز کنم مسیر رو گم می کنم.لاستیک های موتور می رن بالا و یک دفعه
چپ میشه .دلهره بیچاره م می کنه .ضربه ی محکمی می خوره به سرم و باز داد می
زنم:
_پندار،داداش.
به زور پام رو از زیر موتور می کشم بیرون و فاصله ی بین خودم و پندار رو می رم
جلو.دستشو می گیرم تو دستم:
_پندار؟پندار مرگ قیصر نگام کن.
بدنش رو می چرخونم سمت خودم و سر و صورت غرق به خونش همه چی رو جلوی
چشم هام تار می کنه.بی رمق صداش می کنم:
_پندار،جون انوشه .جون…جون پناه چشمات رو باز کن.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز