عزیزانم هنگام نشستن, بزرگان و ریش سپیدان را بر خود مقدم بدانید.(کوروش کبیر)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل
دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل

دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل

دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل

…::: کتابساز بزرگترین سایت رمان در ایران :::…

با کتابساز رمانهارو با دو فرمت گوشی و کامپیوتر و … دانلود کنید

دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل

 

نام رمان : مسخ عسل

نویسنده:malihe.jalilavi

موضوع:عاشقانه،اجتماعی

تعداد صفحات: ۷۰۶

خلاصه رمان :

آهو غفار گرافیست با ذوق و استعدایست که در شرکت استاد دوران دانشجویی اش مشغول به کار است. از دار دنیا فقط یک دوست صمیمی دارد که او هم با ازدواجش از زندگی اش کمرنگ می شود. او مدتیست تعقیب کننده هایی دارد که مشکوک اند تا این که یک شب به دلیل تب بی موقع اش از خانه بیرون می زند

 

1 - دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل

2 - دانلود رمان اختصاصی مسخ عسل

 

کمی از رمان :

مرا جرات نگریستن به چشمانت نیست
چشمان تو مرا افسون می کند
“افسونی افسانه ای ”
نمی دانم در برق نگاهت چیست
که اینگونه مرا مسخ می کند!
به نام تنهای آسمان ها
با احساس سر شدن صورتم از صدقه سری آب یخ “هینی” کشیدم و چشم باز کردم.
خودم را در مکانی ناآشنننا دیدم. مبابل مردی مو بلندب با چشننمانی درشننت و همین ور
وقیح و سن ل به دسنت. تنم از نگاه بی شنرمانه اد یخ زدو درع وقایو دور و برم برایم
کمی سن ت بود. به شندت گی می زدم. از ا رات اتانووی بود که اسنتشنمام کرده بودم.
این را م مئنم!
وب ند زشت و ترسناکی زد که ردیف دندان های سفیدد به نمایش گذاشته شد:

۳
-بب شید مادمازل می دونم استببال خوبی نبود ووی شما بب شو شنیدم دل ب شنده ای
داری!
با شننننیدن حرا هایش م زم از آن حاوت منی بیرون آمد و با پردازد ا تعاتش بی
مهابا بیب بیب آلارم هایش را شروع کرد. من در این دخمه چه می کنم؟ برای وحظه ای
پشتم از فکری که کردمب ورزید!
مردع روبه رویم دوباره با تمس ر گفت:
-آخی هنو نمی دونی کجا هستی؟ عزیزم. نازی!
و تا وقتی به خود بجنم گونه ام را نوازد کردو با این حرکتش آلارم های م زم تبدیل به
آژیری گود خراد شد و داد زدم:
-گمشو کنارو به من دست نزن.
دوباره خندید:
-وای وای فکر کردم زبونتو مود خورده. چه صدای قشنگی!
دندان هایم را روی هم ساییدم:
-تو کی هستی؟ از جون من چی می خوای مرتیکه ی بی شرا؟
-نشد بی ادبی کنی دیگه.
بعد از زدن این حرا به سننمت در انباری متروع و م روبه رفتب وقتی بیرون زد در را
محکم به هم کوبید و من دوباره و سه باره پشتم ورزیدو مگر ندیده ای بی کسان چگونه
از هر تلنگری می ورزند؟ منم که مستثنی نیستمب اتفاقاً وسط این استثنا قرار دارم و برای
هر که اتفاق نیافتد و اسننتثنا شننود برای من از این خبرها نیسننت. ب ر بیچاره کننده ام
گردو می شنود در گلوی دردناع و ملتهبمو بی شنرا ها چه از جان منِ تنهای بی پدر و
مادر می خواستند؟ مگر من که بودم که دزدیده بودنم؟
باید بی شتر از اینها مواظب خودم می بودم. باز بی احتیا ی کردمب باز ه شدارهای اوناز را
جدی نگرفتم که مواظب خودم باشنم. بازب بازب باز. وعنت بهت دختره ی خنیووعنت خدا
بهت!
چند ساعت از اینکه مرد رفته گذشته و انباری تاریکب تاریک تر شده. حتی نمی دانستم
شننب اسننت یا روز. چشننمانم از شنندت گریه می سننوخت. درد گلویم دو برابر شننده و
حرارت بدنم را به شدت حس می کردم!
«کاد پایت می شک ست و از خانه برای خریدن داروی زهرماری بیرون نمی زدی. خدا
بکشننتت که مرا توی چنین م م ننه ای انداختی. خدا بکشننتت که اینهمه بد اقباوی. خدا
بکشتت»
آنبدر در این چند ساعت خودم را سرزنش کرده و گریه کرده بودم که بی حالِ بی حال
شده بودم. به شدت سردم بود و بدنم به ورزه افتاده بود. کاد پایم شک سته بود و آن
وقت شب از خانه بیرون نمی زدمو کاد می مردم و…
باز شدن در انباری و تابیده شدن روزنه ای از نور روی صورتم باعث شد هو شیاری ام
کمی برگردد. بدنم کرخت شده بود ووی بازم کمی نیرو داشتم برای محافظت از خودم.
آب دهنم را قورت دادم که صننندایش در این اتاقک نمور و کوچک پیچید. مردی وارد
شد و به رفم آمد. با ترس و ناتوانی جیغ زدم:
-جلو نیا.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز