این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

تبلیغات تبلیغات

دانلود رمان از نفس افتاده

14 فوریه 2020
1,127
۲ نظر

دانلود رمان از نفس افتاده

Az nafas oftadeh 378x500 - دانلود رمان از نفس افتاده

نام رمان : از نفس افتاده

نویسنده : مریم حیدری

ژانر : عاشقانه

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

داستان از زبان هیوا بیان میشه دختر سخت کوشی که فوق معماری داره و شرکت پدرش رو اداره میکنه .پدر و مادر هیوا بر اثر تصادف فوت شده اند و او کم کم با کمک برادرش هومن که پزشکه به روزهای عادی بر می گردند اما در این بین همسر یک وکیل به نام پرهام بر اثر تزریق اشتباه در بیمارستان کشته میشه و با وجود اینکه هومن ادعا میکنه که دارو رو تجویز نکرده به زندان میافته هومن تا مرگ و اعدام فاصله ای نداره و خواهرش هیوا به هر دری میزنه اما التماسهاش تنها با یک شرط پرهام مواجه میشه یک سال با او ازدواج کند و مثل یک زندانی در خانه ی او اسیر باشد و دست از کار و برادرش بشوید در صورت بارداری هیوا شرط طلاق بعد از یک سال منتفی است هیوا با وجود اینکه مدیر شرکت بزرگیست دل در گرو عشق پسر دایی اش که در انگلیس ساکن است دارد برای نجات برادرش این شرط را میپذیرد و پا روی خودش می گذرد……اما سرنوشت چه رقم زده………………. پایان خوش

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

فصل اول

بدون این که اصلا توانسته باشم بخوابم از جام بلند شدم. از دیروز بعد از ظهر که رفته بودم تا ببینم چه جوری می شود از او رضایت بگیرم و آن حرف ها را به من زده بود فکر و خیال راحتم نگذاشته بود. وارد حمام شدم و شیر اب رو باز کردم که دوش بگیرم و زیر دوش ایستادم. دوباره رفتم توی فکر:«چاره ای نبود، روزگاری که همیشه به کام من و خانواده ام می گذشت حالا داشت آن رویش رو نشانمان می داد، از دو سال پیش بد بیاریمون با مرگ پدر و مادر شروع شد. پدر و مادری که همه ی زندگی من و برادرم هومن بودن بعدم ما موندیم و یه زندگی که باید اداره اش می کردیم. یه سال گذشته بود همه چیز به هم ریخته بود افتادیم دنبال کارها من به جای پدرم رییس شرکت ساختمانیش شدم و هومنم برگشت بیمارستان او پزشکی خوانده بود و من معماری؛ با هم کارهای ارث میراثمون رو، رو به راه کردیم. یاد گرفتیم که پشت هم باشیم. هر دومون تنها شده بودیم ولی من بیشتر حسش می کردم چون قبل مرگ پدر مادرم نامزدیم با پسر داییم هامون به هم خورده بود. در مورد مرگشونم همیشه فکر می کردم که یک جورهایی من مقصرم. اون ها درست وقتی تنهامون گذاشتند که من بیشتر از همیشه نیاز به بودنشون رو حس می کردم. تقریبا وضع به حالت عادی برگشته بود که یه اتفاق همه چیز رو به هم ریخت. هومن با دادن دستور تزریق یه دارو، متهم شد به قتل عمد یک زن. در حالی که می گفت دستور چنین تزریقی رو نداده اما نشد که ثابت کنیم و نسخه ی بیمارستان خلاف حرف هومن رو ثابت کرد. من رفتم دنبال گرفتن رضایت از همسر اون زن که اونم راضی نمی شد. نا امید شدم تا این که دیروز تماس گرفت و باهام قرار گذاشت. از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم. رفتم سر قرار در رستورانی که گفته بود.»

***

اب را بستم و حوله ام را پوشیدم، فقط تا امروز وقت داشتم. فردا جلسه ی نهایی دادگاه بود و می خواستم قبل ان رضایت بگیرم. جلوی آیینه ایستادم و به خودم نگاه کردم. این من بودم، هیوا بدیعی، همان دختر مغرور، ولی انگار چیزی از ان غرور نمونده بود. اهی کشیدم و اشک هایی که بی اجازه مهمان صورتم شده بودند را پاک کردم. من باید هومن رو آزاد می کردم حتی به قیمت از دست رفتن همه ی ارزوهایم. او همه کسم بود، نمی توانستم پرپر شدن جوانی اش را ببینم. لباس پوشیدم، موهایم را خیس روی سرم جمع کردم باید می رفتم ملاقات.

***

وقتی روبروم نشست پشت شیشه، وقتی چشم های پف کرده از گریه و موهایی که حالا لا به لاشون تارهای سفید دیده می شد رو دیدم، همه ی شک و تردیدهایم از بین رفت با ذوق به او گفتم:

– من رضایت گرفتم داداشی، فردا رضایت میده.

چشم هایش را گریه خیس کرد و گفت:

– چه جوری؟!

لینک کوتاه مطلب

https://ketabsaz.info/?p=9779

برچسب ها

مطالب مشابه