اگر صخره در مسیر رود نبود ،رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان انتقام آبی
دانلود رمان انتقام آبی

دانلود رمان انتقام آبی

دانلود رمان انتقام آبی

دانلود رمان انتقام آبی

نام رمان : انتقام آبی

 نویسنده : مرجان فریدی کاربر کتابساز

 تعداد صفحات  : ۳۴۲

 فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

 ژانر : عاشقانه

خلاصه  رمان

این رمان از یه رمز شروع می شه که زندگی دختر بی گناه قصه رو زیر و‌رو می کنه.
مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای قصه تنها شروع ماجراست.
یه ماجرای عجیب و پر هیاهو.

1 - دانلود رمان انتقام آبی

2 - دانلود رمان انتقام آبی

پارت ۱
می لرزیدم و اشک جلوی دیدم رو گرفته بود و از این موضوع خوشحال بودم چون بدن پر از خون بابام و در حالی که
جایی توی بدنش سالم نمونده بود رو نبینم.
خدایا چقدر سخته جلوی چشمات ببینی که پدرت رو تیر بارون کنن ولی از پشت در اتاقت حتی نتونی صدات و در
بیاری اون قدر دستای سرد و بی حسم رو بین دندونام فشرده بودم که طعم خون رو احساس می کردم چون نمی
خواستم حتی صدای نفس هام رو هم بشنون.
با صدای زنگ تلفنِ اون مرد سیاه پوش به خودم اومدم
مرد:بله قربان!؟…نه …خیر کدُ همراهش نبود…بله. ..اما قربان تقریبا چهارده سال از اون ماجرا میگذره و معلوم نیس
اون
با کدُ چی کار کرده تا یادش نره …بله این عوضی رو الان کشتیم …چشم الان بر می گردیم
و بعد تلفن رو از کنار گوشش برداشت و به اون دوتا مردی که کت و شلوار مشکی داشتن گفت:
-باید بریم
یکی از مردا گفت
-با این چیکار کنیم؟!این که رمز دستش نبود!

-آره ولی باید خونش رو بگردیم و بعدشم این رو بسوزونیم
قلبم اومد تو دهنم دیگه نمی تونستم صدای هق هقم رو خفه کنم …عقب عقب رفتم که خوردم به میز آرایش پشت
سرم که صدای وحشتناکی بلند شد
با ترس به اطرافم نگاه کردم بدنم بی حس شده بود و حالم اینقدر بد بود که تا وقتی که در اتاق باز شد نتونستم
کوچیک ترین حرکتی بکنم.
در با صدای بدی باز شد و اون سه تا حیوون که بابام رو درست زمانی که ازش پرسیدن کدُ کجاست؟ و اونم گفت نمی
دونم، کشتنش…وارد اتاق شدن، اون وسطی که با تلفن حرف زده بود و به نظر می اومد اون دوتا زیر دستاش باشن
یک
لبخند چندش زد و از سرتا پام رو اسکن کرد به صورت سیاهش نگاه کردم درست مثل سیاه پوست ها بود
بدنم از ترس می لرزید و رنگم حتم داشتم پریده
اون دوتا هم دست کمی از اون نداشتن.
مرد: آخی تو این جا بودی جوجو؟!نترس، دلم نمیاد زیاد بهت صدمه بزنم …
با صدای پر از بغضی داد زدم
-حیوونا…چه طور تونستین؟!؟…ازتون متنفرم، شما مگه آدم نیستین هااان؟!
#پارت ۲
داشت می اومد نزدیک که گلدون روی عسلی رو برداشتم و محکم کوبیدم لبه ی میز و شکستم …تا به خودش اومد
شیشه رو، روبهش گرفتم و گفتم:
-گمشو…عقب..ب..برووو
هر سه تاشون زدن زیر خنده و بعد همون مرده توی یک حرکت دستام رو پیچوند و برگردوند؛ طوری که افتادم روی

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است