دانلود رمان جا مانده کافه تریا

ja mande dar caffe teriya 378x500 - دانلود رمان جا مانده کافه تریا

کاملا اختصاصی از کتابساز

⭐️ نام نویسنده : فریبا میرزایی

⭐️ نام رمان : جا مانده کافه تریا

⭐️ تعداد صفحات : ۶۰۲

⭐️ موضوع : عاشقانه. درام. اجتماعی

⭐️ فرمت فایل ها : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

⭐️ ملیت رمان : ایرانی

خلاصه رمان :

دختری که خود میسازد، میشکند و در آخر با قدرت پیوند میزند هر آنچه را که شکسته است. دختر است دیگر، دختری که مادر آینده و خالقی کوچک از نشان خداست. همان دختر کوچکی که از کودکی مادرانه هایش را با عروسکش تجربه و ناخواسته برای قدرتش تمرین می کند. دختری که گاه در تلخ ترین لبخندش عمیق ترین لبخند را بر این زندگی میزند و با قدرت ادامه میدهد تا شکست هایش را به پیروزی برساند! روناک در زمانی که به دنیا می آید نافش را به اسم فرخ، پسر عموی هشت ساله اش می بردند. دختری که عاشق نیست اما محکوم به ازدواج و وصلت است؛ آن هم با رسمی که خیلی از دختران را بدون آمدن نیمه گمشده اشان به اجبار راهی خانه بخت می کند. از همان زمان که روناک در قنداق را به روی پاهای کودکانه اش گذاشت آتش عشق و غیرت در وجودش روشن شد. از همان بچگی مانند یک سرباز وظیفه شناس اما عاشق مراقب روناکش بود.تحت امرش، خواست روناک خواست فرخ بود؛ دل داده بود اما دلدارش در حال گریز از دست دلداده ی خود!

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

فصل یک

سال هزار و سیصد و پنجاه…
اواخر آبان ماه بود. تو اتاق به روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به جای ناهاری که نخورده و قهر کرده بودم، حرص می خوردم.
ـ آخه این که بخوام برم دانشگاه چه گناهیه؟! این همه آدم دارن میرن دانشگاه منم مثل اون ها. گیر یه مشت آدمی افتادم که یه کلام از حرف هام رو نمی فهمن و منو هم اسیر باورهای غلطشون کردن!
همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم، در اتاق باز شد و نگاهم از سقف به چهارچوب در چرخید، مامان بود. نگاه عمیقی بهم انداخت، چند قدم جلوتر اومد و شونه هاشو به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت:
ـ مگه واسه ناهار صدات نزدم ؟!
یکم خودم رو تو تخت جابجا کردم و با نگاهی که به کمد رو به رویم انداخته بودم، با حالت قهر گفتم:
ـ منم گفتم که گرسنم نیست!
ـ گرسنت نیست یا درد دیگه ای داری؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ مگه واسه شما مهمه؟ اصلا شما مگه می فهمین بچه ای مثل من رو دارین؟!
شونه هاشو از رو دیوار کَند و اومد لبه تخت نشست، با دست هایی که یک عمر چوپونی و کشاورزی کرده و بعد از ازدواجش ظرف و رخت شسته بود، پاهام رو نوازش می داد و با انگشت هام بازی می کرد، دلم داشت ضعف می رفت و داشتم کم کم نرم می شدم ولی نه، من نباید از خواسته هام کوتاه بیام اگه بازم لالمونی بگیرم دیگه هیچ وقت به حرف هام اهمیتی نمیدن. پاهام رو تکون دادم تا از دست هاش دور بشن.
ـ آخه دختر تو چرا حرف حساب حالیت نمیشه؟! تو کِی دیدی تو فامیل و در و همسایه برن دانشگاه که تو دومیش باشی؟
نذاشتم بیشتر از این صحبتش رو ادامه بده و با تندی بین حرفش رفتم و گفتم:
ـ چون کسی نرفته منم نباید برم؟ تو که می دونی چقدر درس هام خوب بود، آخه چرا نمی ذاری برم؟ تازه فتانه هم بالاخره باباش رضا داد که بره دانشگاه!
مامان سری با افسوس تکون داد و گفت:
ـ تو پدر مُرده که اجازت دست خودت نیست، دست منم نیست؛ دست نومزدته. هر چی فرخ بگه تو باید بگی چشم، اگه اون اجازه داد برو!
تو یه آن سر جام نشستم و با خشم گفتم:
ـ ای خدا… تو که دیگه می دونی دلم پیش دلش گیر نکرده و نمی خوامش. نمی تونم باهاش ازدواج کنم، نمی تونم عروس خونه اش بشم!
مامان گوشه لب پایینیش رو به دندون گرفت و آروم که کسی نشنوه گفت:
ـ خدا مرگم بده، تو باید به فلک ببندنت تا رو حرف بزرگترت حرف نزنی؟ شما از بچگی مال هم بودین و فرخ یه دل نه صد دل عاشقته. دیگه نبینم این حرف های فرنگی بزنیا!
( از رو تخت بلند شد و همینطور که داشت می رفت ادامه داد)
ـ پاشو، پاشو آبی به صورتت بزن که امشب قراره بیان خونمون. لباس درست بپوش و به خودت برس، ناسلامتی نومزدته، نشون کرده ی هم دیگه هستین و انگشترش تو دستته. انگار باید مثل بچگیت کتک بخوری تا رو حرف بزرگترت نه نیاری!
اجازه نداد بیشتر از این اعتراض کنم، از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

نظرات تعداد دیدگاه های تایید شده :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *