تنها راه تغییر یافتن یک تصمیم واقعی است.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » همخونه ای » دانلود رمان جدید خوابگاه
دانلود رمان جدید خوابگاه

دانلود رمان جدید خوابگاه

دانلود رمان جدید خوابگاه

دانلود رمان جدید خوابگاه

نام رمان: خوابگاه

نویسنده:محدثه رجبی سیف آبادی

موضوع:عاشقانه،همخونه ای،دانشجویی

فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

تعداد صفحات:۵۳۹

خلاصه رمان :

رمان خوابگاه زندگی پره اتفاقه..میشه اسمشو گذاشت تقدیر سرنوشت  هردو باهم  من و تو نگاهت ارزوی من نگاهم ارزدی تو  باهم زیر یک سقف در یک مامن پر ارامش مامنی برای ما تا قسمت کنیم تنهایی هایمان را… یه مامن آروم…یه خوابگاه

 

1 - دانلود رمان جدید خوابگاه

2 - دانلود رمان جدید خوابگاه

 

اگه ماهی پور سرکارم نذاشته باشه جدا…
اروم خندید… اون هم خدا روشکر میکرد… کنارش روی صندلی نشستم… هنوز تا پایان
زمان ملاقات وقت بود و نمیخواستم از کنارش بلند شم…
خدایا باز هم تمام بزرگیت رو شکر…
” یاسمین ” چند ماه بعد:
چند تا ضربه بخ شیشه زدم و هانا سریع شیشه رو پایین داد. دستامو گرفتم سمت هلنا و
اون سریع دستاشو کشید سمتم تا بغلش کنم… صورتش رو ب.و*سیدم و رو به هانا
گفتم:
– هانا تو میشینی تو ماشین یا میای؟
– نه نمیام… همین یگ ساعت پیش با بابا اومده بودیم…
به هلنا نگاه کردم و با زبون بچگونه باهاش حرف زدم.
جوجه ی بد چرا پیش هانا نایستادی…
تو بغلم شروع کرد به بپر بپر…
– یاسی بخدا آروم بود… همین که دید هانی داره میره شروع کرد جیغ زدن… مگه آروم
میشد…
– بس که لوسش کرده هانی…
دوباره ب.و*سیدمش…

– ای قربونت بشم…
هلنا دوباره شروع کرد به گریه… میدونستم تا نره توی بغل هانی آروم نمیشه… به هانا
نگاه کردم…
– پس ما زود میام… تو در ماشینو قفل کن…
سریع برگشتم پیش هانی… هلنا جیغای کوتاه میزد… برای اینکه هانی بغلش کنه… هانی
سریع بلند شد و با ذوق هلنا رو ازم گرفت…
تموم شد… گریه اش بند اومد و چسبید به هانی…
– برای کی گریه کردی تو فنچم؟
گونه ی هلنا رو محکم ب.و*سید و دوباره نشستیم سر مزار مادرش…
هلنا رو روی زمین نشوند…
دستی روی سنگ مزار مادرش کشید…
– هلنا رو دوباره اوردم پیشت مامان… کاش بودی و بغلش میکردی…
هردو انگشتامون رو روی سنگ سرد مزارش زدیم. و فاتحه خوندیم… هانی اروم اشک
میریخت…
منم همینجور… هلنا تند تند با اون دستای کوچولوش میزد روی مزار و برای خودش ذوق
میکرد و میخندید… جیغای کوتاه میزد و صدای تق تق ارومی که شدت ضرباتش رو
نشون میداد بین اشکهامون من و هانی رو به خنده انداخت و هردو باهم خم شدیم و
صورتش رو محکم ب.و*سیدیم…
خدایا شکرت برای این زندگی…
مرسی برای دانشگاهم… مرسی برای اون خوابگاه…
مرسی برای هانی… مرسی برای اینکه هلنا رو به ما دادی… ممنونم که هوای بنده هاتو
همه جوره داری…

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز