دانلود رمان دختر جهنمی

dokhtarejahannami 385x500 - دانلود رمان دختر جهنمی

 نام رمان : دختر جهنمی

 نویسنده : نجمه کامل کاربر کتابساز

 تعداد صفحات  : ۲۰۳

 فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

 ژانر :  ترسناک

خلاصه  رمان

در این جلد مهمان‌های دوزخی پا به داستان می‌ذارند اما ‌وقتی شیطان پا به جایی بذاره چه اتفاق‌هایی می‌افته؟

مقدمه: خواب عالم عجیبیه، چیزی که انسان رو از هوشیاری دور می‌کنه، خواب انسان رو از واقعیت‌ها دور می‌کنه؛ یک صدا برای بیداری بعضی‌ها کافیه، اما یک صدای کوچیک بعضی‌ها رو بیدار نمی‌کنه! صدای ناقوس مرگ فقط می‌تونه اون‌ها رو به واقعیت نزدیک کنه تا از خواب بیدار بشن.

1 - دانلود رمان دختر جهنمی

2 - دانلود رمان دختر جهنمی

مقدمه: خواب عالم عجیبیه، چیزی که انسان رو از هوشیاری دور میکنه خواب انسان رو از واقعیت ها
دور میکنه یک صدا برای بیداری بعضی ها کافیه اما یک صدای کوچیک بعضی هارو بیدار نمیکنه
صدای ناقوس مرگ فقط میتونه اون ها رو به واقعیت نزدیک کنه تا از خواب بیدار بشن
…..
این کتاب درسایت کتابساز ساخته و منتشر شده است

١اسفند ١٣٩٢
به نقطه ای از دیوار خیره میشم
دیگه هیچ تقلایی برای باز شدن دست هام نمیکنم
آروم و ساکت فقط به یک نقطه خیره میشم مثل کار هر روزم.
: «به نظرم دیگه آروم شده دست هاش رو باز کنیم ؟»
دکتر سری تکون میده و میگه:« نه هنوز زوده چند هفته از آروم شدنش بگذره»
پرستار: «طفلکی جوونه خیلی دلم براش میسوزه »
صدای حامد توی سرم میپیچه:« یگانه سکسکه نکن صداتو میشنون»
با دست جلوی دهنم رو میگیرم
حامد:« چشماتوببند باید سریع از اینجا بب…»
هنوز حرفش تموم نشده بود که محکم به درخت کوبیده شد
با سر و صدای پرستار ها و دکتر از رویا بیرون اومدم
پرستار:«باز داره کف از دهنش بیرون میاد، به نظرم بهتره دست هاش رو بازکنید»
پرستار:« اگه باز وحشی بشه چی؟»
چشم هام روبستم و سردی سوزن رو توی دستم حس کردم.
باز هم با دارو های ارامش بخشی که بهم تزریق شد به خواب رفتم.
فلش بک به گذشته ***
حامد با لبخند در تکیه میده، همونطور که با دقت و حوصله وسایلم رو داخل چمدونم میچینم زیر
چشمی براندازش میکنم.
_«رنگ قرمز بهت میاد»
لبخندش پررنگ تر میشه و میگه:« جذابیتش روی این سوییشرت مشکی بیشتره»
سوییشرت مشکی رنگش رومیپوشه اما زیپش رو نمیبنده، تیشرت قرمز رنگ و سوییشرت مشکی
هارمون جالبی داره
شال قرمزم رواز داخل چمدون بیرون میکشم
_«نظرت چیه من هم اینو بپوشم؟»
خیره خیره نگاهم میکنه و میگه:« دوست داری شبیه من باشی؟»
_«خوب …اره»
زیره لب میگه:« تو شبیه من نیستی تو خوده منی»
عقب گردمی کنه که از در بیرون بره
_«من شنیدم ها»
سریع از اتاق بیرون میره
بلاخره جمع آوری لباس هام تموم میشه و زیپ چمدونم رو میبندم
به سمت درمیرم تا در روز باز کنم
قبل از این که در توسط من باز بشه کسی محکم در رو باز میکنه و به دستم می خوره
ناله ی کوتاهی میکنم

نظرات تعداد دیدگاه های تایید شده :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *