رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان راهیان عشق
دانلود رمان راهیان عشق

دانلود رمان راهیان عشق

دانلود رمان راهیان عشق

دانلود رمان راهیان عشق

نام رمان : راهیان عشق

نام نویسنده : mohaddeseh_f

تعداد صفحات : 214

ژانر : عاشقانه،مذهبی

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

همه چیز از یک سفر شروع میشه…یسنا دختری که شیطونیاش و راحت بودنش تو فامیل معروف بود پا به مسیری ناشناخته میذاره،مسیری که خواه یا نا خواه موجب اتفاقات زیادی میشه و…پایان خوش

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

 

ترنم :اخه من به این خوبی کجا اذیت می کنم.حالا هم پاشو بریم
_کجااااااااااا؟
ترنم:خونه ی اقا شجاع…بریم ثبت نام کنیم دیگه
_ترنم داری دیوونم می کنی
ترنم:یسنا جونم من که این همه کار می کنم برات،تو پیچوندنات کمکت می کنم،هرچی میگی گوش میدم ،یک بار ازت
یه چیزی خواستم دلت میاد دلم و بشکنی و بذاری تنها برم…
(ای خدا این دوباره دست گذاشت رو نقطه ضعف من،میدونه من همیشه مدیون محبتاشم و برای جبرانشون هر کاری
میکنم)
_باشه بابا،حالا خودت رو لوس نکن برو ثبت نام کن هرچقدر هم پولش شد بگو بهت میدم
پرید بغلم و یه ماچ ابدارم کرد: پول نمیخواد مجانیه
درحالی که لپم رو پاک میکردم گفتم:بیا دیگه می خوان ببرنمون اونجا مخ هامون رو شست و شو بدن…
ترنم:یسنا بی خیال شو دیگه.حدیث اینا قبلا هم رفتند،می گفت کلی بهشون خوش گذشته
_اره وقتی هم برگشت شروع کرد به نماز خوندن و روزه گرفتن و رعایت حجاب
ترنم:یسنا من واقعا نمی فهمم،مشکل تو با این چیزا چیه؟مشکلت با دین چیه؟
_ترنم تو دیگه نه…خسته شدم از بس یه مشت ادم تو گوشم دین دین کردند،من این دین رو نمی خوام ترنم…دینی که
باعث کتک خوردن یک دختر میشه نمی خوام…از ازادی هاش جلوگیری میکنه نمی خوام…
ترنم:یسنا تو فقط داری درسا رو می بینی
_اره چون حالم از اعتقاداتشون بهم میخوره،حالم از باباش که یک من ریش گذاشته و ادعای پسر پیغمبری میکنه ولی
نمیذاره دخترش بره دانشگاه بهم میخوره…از خانوادش که بین پسر و دخترشون فرق میذارن بدم میاد،از اینکه زوری
چادر سر دخترشون کردن و اجازه ی هیچ کاری رو بهش نمیدن متنفرم…حالم از باباش بهم میخوره،بابایی که با شرکت
به اون گندگی و درامد چندصد میلیونی،ابدارچی بدبخت شرکت رو میاره تا فرش های خونش رو مجانی بشوره،راننده
شرکت شده راننده شخصی خودش و زنش دریغ از اینکه یک قرون به حقوقش اضافه کنه،جیگر کارمنداش رو خون
میکنه اون وقت میره پشت سر رهبر نماز میخونه،حرف از حق مردم و حروم و حلال میزنه
به هق هق افتاده بودم:فکر کردی درسای بدبخت کم پیشم درد ودل میکنه
ترنم بغلم کرد و سعی کرد ارومم کنه:بسه یسنا،من غلط کردم،تورو خدا اروم باش…1

_اشک هام رو پاک کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم،اروم تر شدم:تقصیر من نیست که اینطوری شدم،خانواده
مذهبی نداشتم ولی ادم هایی رو دیدم، که منو از دین زده کردن
ترنم:میدونم قربونت برم….تا دیر نشده منم برم ثبت نام کنم
_برو ولی خوش نگذره من میدونم وتو
ترنم:باشه بابا!خدافظ
_به سلامت
رفتن ترنم بهم فرصت فکر داد،خانواده مذهبی نداشتم.خانواده ام از من و مامان و بابا و یلدا که دانش جوی سال دوم
رشته مهندسی پزشکی بود تشکیل می شد.
نه از دین چیزی سر در می اوردیم نه از حجاب نه از روزه و این حرفا ،تو فامیل هم کسی به این چیزا اعتقاد نداشت.تا
اینکه سال دوم دبیرستان با درسا اشنا شدم،با چیزهایی که درسا برام از خانواده اش تعریف می کرد به کل از دین زده
شدم…
صدای یلدا افکارم رو پاره کرد.
از اتاق رفتم بیرون،حاضر و اماده تو پذیرایی نشسته بود.
یسنا:به به…خبریه به سلامتی؟شال و کلاه کردی؟
_کم حرف بزن بچه…زود حاضر شو بابا نیم ساعت دیگه میاد که بریم خونه عمواینا.
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و رفتم تو اتاقم.خدا رو شکر قبل از اومدن ترنم دوش گرفته بودم.
شلوار جین تنگ سرمه ای با بلوز استین سه ربع تنگ مشکی پوشیدم،از حرص دختر عموهای عزیزم هم که
عاشقشونم ،یه حال اساسی به مژه های کم پشت بدبختم دادم که چشم های قهوه ای خوش رنگم رو خوشگلتر نشون
می داد.برای خالی نبودن عریضه هم یک مداد مشکی زیر چشمم و یه رژلب صورتی کم رنگم چاشنی به اصطلاح
ارایشم کردم.
دختر عموهام که شامل 3عفریته به تمام معنا میشدن چشم دیدنم رو هم نداشتن….از اینکه میدیدن پسرای فامیل با
من حال می کنند حرصشون میگرفت
نه اینکه پری قصه ها باشم وبرق چشام و زیبایی صورتم همه رو کور کرده باشه…اتفاقا برعکس،قیافه ام معمولی
بود،چشم های قهوه ای روشن،بینی تراش خورده و متناسب و لب های معمولی نه خیلی قلوه ای نه خطی…هیکلم پر
بود و قد بلند بودم اکثر اوقات قدم با یه پاشنه چند سانتی اندازه پسرها میشد،حدودا 273_271بودم.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم

تاکنون ۵ نظر ثبت شده است.

  1. ممنون

  2. دمت گرم 🙂

  3. این رمانومن ننوشتم
    لطفا ویرایش کنید
    پاکششششششششش کنید وگرنه گزارش میزنم

  • دانلود رمان دانلود رمان جدیدhttps://ketabsaz.info/tag/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است