این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

تبلیغات تبلیغات

دانلود رمان روزای بارونی

23 ژانویه 2020
962
بدون نظر

دانلود رمان روزای بارونی

roozaye barooni 378x500 - دانلود رمان روزای بارونی

نام رمان : روزای بارونی

نویسنده : هما پور اصفهانی

ژانر : عاشقانه ، اجتماعی

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

روزای بارونی … روزایی که برای هر کسی که ذره ای احساس داشته باشه همراه با لذته … گاهی می تونه برای همون افراد سرشار از درد باشه … درد نبودن کسی که یه روزی بوده … یا درد تنهایی و نبودن هیچکس! روزایی که هر کسی توی هر ادبیاتی ازش به عنوان غم استفاده می کنه و تنهایی … همه می گن ابرا کنار می رن و خورشید یه روز در می یاد … شاید باید به این رمان هم همینطور نگاه کرد … روزای بارونی … بازی سرنوشته … امتحان پس دادن بنده هاست … خدا عاشقا رو دوست داره و گاهی تصمیم می گیره ببینه چند مرده حلاجن … وقتی قراره عاشقا ترفیع بگیرن باید از یه امتحان سخت عبور کنن … یا اونقدر عاشقن که از این امتحان سر بلند می یان بیرون و می رن مرحله بعد … یعنی عاشق تر می شن … و پیش خدا عزیز تر … یا اینکه … سقوط می کنن! عشق رو رها می کنن و تنهایی رو انتخاب می کنن … اون مجازاتیه که خدا براشون در نظر گرفته … این رمان می خواد به همه عاشقا بگه ، صبور باشین ، طاقت داشته باشین ، به هم فرصت بدین ، با هم باشین! اینجوری از اون امتحان سر بلند بیرون می یاین … وگرنه سزاتون سقوطه!

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

صدای موسیقی رو قطع کرده بودن و فقط صدای خودشون می یومد …
– تولد تولد تولدت مبارک …
پسر بچه با چشمای گرد و سبز- عسلی رنگش موشکافانه به مامانش خیره شد … مامانش خندید … چشمکی زد و بلند گفت:
– فوت کن دیگه فدات شم!
جمعیت همه با هم خوندن:
– بیا شمعا رو فوت کن … تا صد سال زنده باشی!
پسر اینبار به باباش خیره شد … توش چشمای پر جذبه باباش، علاقه موج می زد … دستاشو به هم کوبید و گفت:
– نمی خوام فوت کنم!
صدای داد از همه طرف بلند شد، عموش جلو اومد و گفت:
– اینقدر عین مامانت سرتق بازی در نیار! فوت نکنی بچه خودم می یاد فوت می کنه ها!
پسر خندید و خودشو روی مبل رها کرد … همه خنده شون گرفت … پسر عموش جلو دوید و قبل از اینکه کسی بتونه جلوشو بگیره هر چهار شمع رو فوت کرد … پنج سالش بود و زلزله! داد همه در اومد و پسر چشماشو براش گرد کرد … اهل گریه زاری نبود … بلد بود چه جوری حقشو از همه بگیره … مامانش جلو اومد … چشمای آرایش شده اش رو جلو آورد … صورت کوچیک پسرشو بین دستاش گرفت و گفت:
– چی می خوای مامان؟
– بابا قول داده بود برام ماشین شارژی بخره … پس کو؟

باباش دست به سینه نزدیک شد … اخم توی پشیونیش خط انداخته بود اما چیزی از جذابیتش کم نمی کرد. گفت:
– بله … قول داده بودم! در صورتی که ماشین شارژی قبلیتو بدی بدم به بچه نگهبان، اما چی کار کردی؟ زدی داغونش کردی که کسی نتونه دیگه ازش استفاده کنه!
پسر سرتقانه زل زد توی چشمای باباش و گفت:
– مال خودم بود!
باباش شونه ای بالا انداخت و گفت:
– خوب پس دیگه از ماشین خبر نیست!
قبل از اینکه جیغ پسر بلند بشه مامانش بغلش کرد و رو به باباش غرید:
– خوب تو که براش خریدی! چرا اذیتش می کنی بچه مو …
باباش خیره شد توی چشمای مامانش … برای چند لحظه تو نگاه هم غرق شدن. عشق از چشماشون بیرون می زد … قدمی جلو اومد و پسر رو از بغل مامانش بیرون کشید … آروم طوری که کسی نشنوه گفت:
– هزار بار بهت گفتم، بغلش نکن! سنگین شده اذیت می شی! انگار حرف نمیخوای گوش کنی!

مامانش پشت چشمی نازک کرد و رفت که به بقیه مهموناش برسه … احساس خوشبختی توی قلبش فوران می کرد … دوست داشت همین الان بره کنار پنجره سرشو ببره بیرون و از ته دل داد بزنه خدایا شکرت!
توی آشپزخونه مشغول ریختن نسکافه توی فنجون ها بود که دوستش اومد تو و گفت:
– ورپریده! جیگر طلا! خوشگل شهر قصه ها … نمی یای بیرون؟
– گمشو منم الان می یام!
– شووور کردی! بچه هم داری … هنوز بلد نیستی عین آدم با من حرف بزنی!
– مگه تو آدمی…
خواست بازم جوابشو بده که یکی دیگه از دوستاشون اومد تو و گفت:
– بچه ها بیاین یه ذره برقصیم … بدنم خشک شد!
– بترکی تا همین الان داشتی قر می دادی!
– خوب خیلی وقت بود یه مهمونی نداشتیم…
دختر بچه ای وارد آشپزخونه شد، مامانش موهاشو براش دم اسبی بسته بود … با صدای جیغ جیغوش گفت:
– خاله! مامانم می گه بیاین بیرون می خوان کیکو ببرن …

لینک کوتاه مطلب

https://ketabsaz.info/?p=9633

برچسب ها

مطالب مشابه