در این جهان، همواره برای كسانی كه از خطری بهراسند، خطری وجود خواهد داشت.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان زنانه
دانلود رمان زنانه

دانلود رمان زنانه

دانلود رمان زنانه

دانلود رمان زنانه

نام رمان : زنانه

 نویسنده : یسنا‌ فتاحیان کاربر کتابساز

 تعداد صفحات  : ۶۹۶

 فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

 ژانر : عاشقانه

خلاصه  رمان

عاشقانه‌ای فرو رفته در هاله‌ی شیشه…
زندگی کمی زیباتر می‌شد اگر او می‌ماند! اگر او می‌ماند الان هر سه کنار هم بودند!
آغاز از او شروع می‌شود! اویی که به ظاهر زنی محکم است و یک سوپر مدلینگ پُر آوازه اما در درون پر از چینی‌های بند زده و دل چرکین از بازی‌های روزگار!
او بعد از شش سال برمیگردد برای پس گرفتن حس ناب پشتوانه داشتن…
اویی که طرد شده است برمی‌گردد برای به دست آوردن… می‌آید امانتی‌اش را پس بگیرد، امانتی به مساحت کف دستش درست تمام قلبش را که سال‌هاست آن را جا گذاشته است…

1 - دانلود رمان زنانه

2 - دانلود رمان زنانه

 

فکر می کردم و بندهای اسارت را پاره می کردم. به فکر دنیایی بهتر بودم و به دنیایی که خراب کردم فکر نکردم. به

اوج گرفتن میاندیشیدم و به سقوط راههای پشت سرم بی توجه بودم و کاش به غروری که شکستم فکر میکردم،

کاش آنقدر خودخواه نبودم، کاش به دخترکی فکر میکردم که در عین نزدیکی برایش غریب ترین فرد ممکن

هستم.

خلاصه: زنها موجودات عجیبی هستند. مهرند، مادرند، عشقند، دلخوشی

وجودند، تمام هستیاند، میتوانند آرامبخش جان باشند، میتوانند سوهان روح باشند، میتوانند در اوج گریه لبخند

بزنند، میتوانند در اوج خوشی با جیغهایشان خودشان را خالی کنند. زنها موجودات عجیبی هستند. جنسشان

فرق دارد، آب و گلشان متفاوت است. چون درون سینهیشان این الماس است که میتابد. زنان موجودات عجیبی

هستند، موجوداتی فرازمینی و عجیب…

«به امید تو»

نگاهم به قامت بلند هیراد بود که به انتظارم ایستاده بود. چشم از بید مجنونهای دوست داشتنی باغ گرفته بودم و

پس می زدم یک به یک خاطرهها را و مسیرم را ادامه می دادم به سمت هیراد و لبخند سنجاق شده روی لبهایش و

چشمهای گیرایی که در یک نگاه دل ایلماه را برده بود. رو به رویش که ایستادم، تنها چیزی که حس کردم حل

شدن در عطر خوش آغوشش بود و این ناپرهیزیها زیادی بود، برای هیراد!

زمزمه کرد زیر گوشم.

– خوش اومدی.

 

 

 

 

 

خوش آمدش، به قدر تمام دعواهای کودکیهایمان دروغ بود، به همان اندازه کوچک! خواستم همچو خودش رفتار

کنم؛ خواستم بگویم ممنون، ممنون که به انتظارم ایستادی اما در دهانم نچرخید چون اطمینان داشتم هیچ کس

داخل آن عمارت منتظر آمدن من نیست. هیچ کس! دست پشت کمرم گذاشت و در را برایم گشود و من قدم

گذاشتم و بعد از سالها بازگشته بودم؛ گرچه کسی انتظارم را نمیکشید. تزئیناتی که سراسر عمارت را پر کرده بود

و بادکنکهای از سقف و کف آویزان و کاغذهای رنگی را از نظر گذراندم. اولین کسی که به طرفم پرواز کرد مامانزنانه

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است