امام علي(ع):هر كه نگاه خود را از حرام باز دارد دلش آرام خواهد شد.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان پی دی اف » دانلود رمان ساختمان دو واحده
دانلود رمان ساختمان دو واحده

دانلود رمان ساختمان دو واحده

دانلود رمان ساختمان دو واحده

دانلود رمان ساختمان دو واحده

نام رمان : ساختمان دو واحده

نویسنده : حدیثه اسماعیلی

ژانر : کل کلی ،طنز

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

دختری بنام عسل که در شمال زندگی میکنه،تهران دانشگاه قبول میشه و با دوستش رها تو تهران خونه مجردی میگیرن.هردو فکر میکنند خونه روبه رویی تاابد خالیه اما غافل ازاینکه باشروع شدن دانشگاه خونه روبه رویی هم خونه مجردی پسرونه میشه.اما…اونها که خبر ندارن …

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

نویسنده:حدیثه اسماعیلی
با استرس لبتابو روشن کردم.دستم میلرزید اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم.به هیچکی نگفته بودم که الان
میخوام نتایج کنکورو نگاه کنم.در اتاقمو کامل بسته بودم قفلم کرده بودم یهو یکی نیاد تو!میدونم کنکورمو خوب
دادم ولی منم دیگه!تو خانواده به اسم عسل استرسی معروفم!البته به فضول خانوم هم معروف
هستما…بگذریم.وقتی اسم سایتو زدم وارد سایت شدم با استرس دنبال اسمم میگشتم،که یهو.اون پایین نوشته
بود عسل معاف.اصلا به بقیش نگاه نکردم چنان جیغی زدم که صدای جاروبرقی مامانم قطع شد.پریدم بالا و واسه
خودم کلی جیغ زدم.کلی هم هورا میکشیدم.یهو دیدم یه مشت آدم به در اتاق میکوبن و پشت سرهم میگن:
سالمی؟؟؟
منم که این چیزا حالیم نبود.رفتم طرف در و سعی کردم درو باز کنم که یادم افتاد قفلش کنم.قفلو سریع
چرخوندم در بلافاصله باز شد.در که باز شد 51جفت چشم زوم شد رومن.کنارشون زدمو رفتم تو حال شروع کردم
به جیغ زدنو بالا پریدن.میون دادو هوارام هم گفتم:
دانشگاااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااا قبول شدممممممممممم!
منتظر بودم کلی واسم دست بزنن.ولی هیچ صدایی ازشون درنیومد.وایسادم و بهشون نگاه کردم که دیدم 6تا
آدم بعلاوه مامانم دارن بهم نگاه میکنن!یاامام زمان اینا کین.صورتمو کج کردمو گفتم:
شما کی اومدین؟؟؟؟؟؟؟
بهنام یدونه آروم کوبید تو پیشونیشو چشاشو بست!یهو یه ایل آدم دوییدن طرفمو شروع کردن به جیغ و دادو
هورا کشیدن و تبریک گفتن.نه مثل اینکه هنوز جو هست.منم که دیدم جو مناسبه عین اونا شروع کرده به جیغ
کشیدن!چند دقیقه بعد که اوضاع آروم شد تازه متوجه شدم که بهنام و بهار،ندا و نوا،عرفان وعلی توی خونه
ان.بهنام و بهار دخترداییو پسر داییمن!ندا و نوا هم دخترخاله هام.عرفان داداش بزرگم و علی داداش
کوچیکمه!عرفان و علی هیچی بقیه باز چتراشونو باز کردن اینجا؟؟؟؟ندا و نوا دو قلوان که یه سال از من
کوچیکترن.بهارهم سن و بهنام از من بزرگتره.لبمو کج کردمو گفتم:
تا کی چتراتون اینجا بازه؟؟؟
بهنام لم داد روی مبلو گفت:
حالا حالا ها هستیم

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است