شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » تراژدی » دانلود رمان سراب رد پای تو
دانلود رمان سراب رد پای تو

دانلود رمان سراب رد پای تو

دانلود رمان سراب رد پای تو

کاملا اختصاصی از کتابساز (کپی ممنون )

دانلود رمان سراب رد پای تو

نام رمان: سراب رد پای تو

نام نویسنده: مریم علیخانی

ویراستارش : سوما غفاری

ناظر : shahpar

ژانر : تراژدی

خلاصه:

این داستان در مورد زندگی دختری است به نام لیلی که برعکس  دخترهای هم سن و سالش خلقیات کاملا مردانه دارد. داستان ،آینده او را به تصویر میکشد و مرتب به گذشته اش سر میزند تا  خواننده را با  مسیر زندگی او آشنا کند. مسیری پر رنج و  بسیار عبرت آموز که لیلای قصه ما رابه قهقرا میکشد و بعد در مسیری قرار میدهد  تا در این مسیر روحش صیقل بخورد و رازهایی را کشف کند که  این روح زخمی و عاصی  را به جایگاه رفیع انسانیت باز گرداند.

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

سراب رد پای تو فصل اول/ پارت یک

پک عمیقی به سیگارم زدم و نگاهی به ورق های پاسور که در دستم بود انداختم. آن ها را بُر ُزدم و حسابی زیر و رو کردم و جلوی چشمان درشت و مشکی مشتری گرفتم و گفتم:
لیلا : یکی رو بِکِش
وقتی می خوای برای کسی فال بگیری و توی این کار موفق باشی باید سعی کنی طرف مقابلت را خوب ورانداز کنی . اگر آدم شناس خوبی باشی با یک نگاه عمیق به چهره فرد می توانی بسیاری از خصوصیات روحی و روانی اش را دریابی و این جاست که باید ضربه دوم را بزنی . با گفتن این خصوصیات، فرد را خود به خود مجبور می کنی تا با تو همراه شود و اسرارش را یکی یکی آشکار کند. آن وقت است که باید به آن شاخ و برگ بدهی و همه موضوعات را با آب و تاب به خوردش بدهی.
نگاه عمیقی به صورت و علی الخصوص چشم هایش انداختم. دختر با دستان لرزانش، آس خشت را بیرون کشید. ورق را از او گرفتم و روی میز گذاشتم. با اشاره ی سر به او فهماندم تا ورق دیگه ای بکشد. هفت برگ کامل شد و من آن ها را چیدم . چند لحظه روی تماشای ورق هایی که کشیده بود تمرکز کردم و بعد دوباره به چهره ی دختر جوان خیره شدم و پرسیدم:
لیلا :خیلی دوستش داری؟
با صدای لرزان جواب داد:
دختر: کی رو؟
این ترس و طفره از جواب صریح خبر از آن می داد که در رابطه ای با شک و تردید به سر می برد. نگاهی گذرا به ورق ها انداختم و گفتم:
لیلا: پسر جوانی با قدی بلند که توی اسم یا فامیلش حرف الف داره.

گل از گُلش شکفت و با اشتیاق سر تکان داد. به هدف زده بودم پس حالا نوبت شاخ و برگ دادن موضوع بود.
لیلا: اگر دوستش داری پس دو راه بیشتر نداری یا احتیاط کن و مواظب اطراف باش یا اگر اهل صبر و تحمل نیستی تمومش کن.
پُک آخر را به سیگار زدم و فیلترش را در جاسیگاری کریستال کنار دستم له کردم. نگاهم به صفحه ی موبایل افتاد که مرتب خاموش و روشن می شد. آهو تنها کسی بود که هروقت تماس می گرفت بی درنگ جواب می دادم انگشتم را روی صفحه کشیدم و جواب دادم:
لیلا:جانم مهربون من
اهو:سلام،چه خبر؟ مشتری داریم؟
خندیدم و جواب دادم:
لیلا :شما نه ولی من همیشه یه مشتری دارم.
با خنده جواب داد:
آهو : باز کی رو گذاشتی سر کار داری فال می گیری؟
بلند خندیدم
لیلا :کار خلق خدارو راه می اندازم جانم

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است