هر روز، روزي است كه هست و هرگز در جهان روزهاي هم شكلي وجود نداشته است.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » همخونه ای » دانلود رمان عروس خون بس
دانلود رمان عروس خون بس

دانلود رمان عروس خون بس

دانلود رمان عروس خون بس

دانلود رمان عروس خون بس

نام رمان : عروس خون بس

نویسنده : مریم نازنین

ژانر : عاشقانه, اجتماعی ،همخونه ای

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

داستان درباره دختریه به اسم روژان تو یکی از روستاهای ایران زندگی میکنه ، که بخاطر یه رسم قدیمی که هنوز در بعضی مناطق پابرجاست محکوم به قربانی شدن میشه فقط به یک جرم دختر بودن..

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

هوا گرگ ومیش بود. روستا در سکوت غریبی فرو رفته بود .تنها صدای گرگ هایی که اطراف
روستا پرسه می زدند هر از گاهی سکوت کوچه ها را میشکست. و نور ضعیفی از بعضی پنجره
های خانه ها به بیرون میتابید که نشان از سحرخیزی اهل روستا می داد.
زن بیدارشده بود و نگاهی به بچه هایش که معصومانه خوابیده بودند انداخت.یه دختر و سه
پسر حاصل زندگی آرام وساده شان بود.به طرف شوهرش رفت در خواب عمیقی بود.زمستان بود
و به قول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد بود.زن به طرف چاه رفت آب یخ زده بود. به طرف سطل
های آبی رفت که قبلا پر کرده بود یخ روی آب را شکست به طرف اجاق برد آتش را روشن کرد آب
را روی آتش گذاشت تا گرم شود. سرما به تمام بدنش نفوذ کرده بود ولی وظیفه اش را به خوبی
بلد بود نه تنها او بلکه وظیفه تمام زنان روستا بود.آب گرم شده بود سطلها رو به طرف اتاق برد
کتری را پر از آب کرد و روی چراغ نفتی که وسط اتاق بود گذاشت .بعد از این کارها شوهرش و
بچه ها را بیدار کرد تا نمازشان قضا نشود. خانواده شش نفریشان دور سفره نشسته
بودند.مشغول خوردن صبحانه بودند که صدای تیر تفنگی بلند شد.دل زن در سینه لرزید
همه اهل روستا با شنیدن صدا از خانه هایشان بیرون آمدند. مردان روستا با عجله به طرفی
میدودند.صادق شلوارش را پوشید و همگام با مردان روستا به طرف محل حادثه رفتند. به محل
حادثه که نزدیک شد دلشوره عجیبی به سراغش امده بود مثل حیوانی که وقوع زلزله را قبل از
زلزله احساس میکند. پاهایش یارای رفتن نداشت.
برادرش سعید تفنگ به دست بالای سر پسری جوان غرق درخون ایستاده بود.باورش نمیشد
قدرت هیچ کاری را نداشت دستهایش را برسرش کوبید و روی زمین نشست.مردان ده که متوجه
او شدند زیر بغلش را گرفتند. هیچکس نمیدانست باید چه کار کنند. همه ان جوان را که غرق در
خون افتاده بود میشناختند .جوانی بود از روستای پایین سعید دلباخته خواهرش شده بود ولی
به دلیل اختلافات چندین ساله اهالی روستا هیچکس راضی به این ازدواج نبود.اما هیچکس
دلیل این حادثه ناگهانی را نمیدانست.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است