دانلود رمان عشق سرگرد

eshgh sargord 385x500 - دانلود رمان عشق سرگرد

نام رمان : عشق سرگرد

نام نویسنده : سونیا دیلمی

تعداد صفحات : 328

ژانر : عاشقانه ، غمگین

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

در مورد نویسنده ای به نام لاله معیری هست که به دلیل نیاز مالی برای جراحی مادرش، به پیشنهاد مازیار حکیمی پسر خاله و نامزدش به عنوان پرستار کیوان فرخنده سرگرد خلبانی که به مدت ۱۰ سال در اسارت دشمن بوده مشغول به کار میشه که در این میان

1 - دانلود رمان عشق سرگرد

2 - دانلود رمان عشق سرگرد

 

ساعت پنج بعد ازظهر با صدای زنگ ساعت شماطه دار از خواب بیدار شدم. چند بار در
رختخواب غلت زدم که تتمه های خواب نیز از سرم بپرد. سپس برخاستم با چشمهای نیمه
گشوده، ضمن رفتن به سوی حمام، کتری را به برق زدم، روبروی آیینه ایستادم و بی آنکه نظری به
خود بیندازم مشغول مسواک زدن شدم.
بی اختیار چهره کیوان و رفتار نامتعادل و عجیبش در ذهنم مجسم شد. چون کسی که از داشتن
عقل سلیم رنج می برد، میخواست با فریاد و واکنشهای غیر عادی از این مصیبت خلاص شود.
در این خلال نگاهم به تصویرم در آینه افتاد. چشهای خسته با سایه بنفش، موهای ژولیده کلافه
و درب و داغون. به صدای بلند با خود گفتم، ( خدای بزرگ، چه قیافه وحشتناکی! از خودم ناامید
شدم… اصلا معلوم هست که تو دنبال چه هستی؟ حقیقت؟! نه خودت هم میدانی که هرگز به
آن نخواهی رسید. شاید این همه دلایل ظهور نوعی بیماری باشد. باید ببینم دوش آب گرم چه
کار میتواند برایم بکند. گرچه با این قیافه نمیشود انتظار معجزه داشت.)
وقتی از حمام بیرون آمدم، احساس بهتری داشتم، چند دقیقه بعد با یک لیوان چای تازه دم
پشت میز کارم قرار گرفتم. ضمن مرتب کردن اوراقی که به طور پراکنده و بدون شماره تمام سطح
میز را پوشانده بود، نگای اجمالی به نوشته هایم افکندم و پس از فراغت به پشتی صندلی تکیه
دادم و به “بعد” فکر کردم. هرچه بیشتر می اندیشیدم کمتر نتیجه میگرفتم. گویی آینده ای
وجود نداشت. واهمه ای مرموز سبب ایجاد این حس ناخوشایند نسبت به اقدام تازه ام میشد.
این شغل موقت را توسط دکتر مازیار حکیمی که نامزد و پسرخاله ام بود به دست آورده بودم.
نویسنده ای که برای تحقیق و مطالعه بیشتر روی بیماران جنگی و لمس نزدیک حقایق،
پرستاریاز شخص بیماری را میپذیرد.
کیوان فرخنده سرگرد خلبانی بود که هویت از دست رفته اش توسط همکار سابقش بطور
تصادفی کشف و به این ترتیب ماجرایی حیرت انگیز در زندگی ام آفریده شد.
حرفهایی که سرگرد فرخنده شب گذشته بر زبان آورده بود، بیشتر شبیه اعتراف و نوعی هذیان
بود. اغلب اوقات با ناشازگاری و پرخاش همه را از خود می راند و به جای کوتاه کردن فاصله اش با
دیگران در تنهایی و سکوت به نقطه ای خیره میشد و در عالم خود فرو می رفت.

نظرات تعداد دیدگاه های تایید شده :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *