این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

تبلیغات تبلیغات

دانلود رمان فرشته ی نگهبان

9 فوریه 2020
721
بدون نظر

دانلود رمان فرشته ی نگهبان

fereshteye neganban 378x500 - دانلود رمان فرشته ی نگهبان

نام رمان : دختری که من باشم

نویسنده : نیلوفر۷۲

ژانر : عاشقانه ، خارجی

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

تارا پدرش رو توی تصادف از دست داده و مادرش هم زمین گیر شده. بن شاپیرو، رییس تارا، کمک زیادی بهش می کنه. اما با تمام اینا تارا از بن متنفره! معمولا هر وقت این دو تا به هم می رسن یه دعوایی بینشون پیش میاد!
تارا اینقدر خودشو مشغول کار کرده که توجهی به مسائل زنانه نداره و بن همون کسیه که این حس رو در اون زنده می کنه…پایان خوش
کتاب عاشقانه و قشنگیه. یه جورایی نثر نویسنده ش شبیه لیلین پیک و جسیکا استیله. اگه از این دست کتابا خوشتون میاد، کتاب “فرشته ی نگهبان” انتخاب خوبیه.

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

 

فصل اول

تارا به بالا نگاه کرد و از ناراحتی بدنش منقبض شد. واقعا نمی دونست چرا بن شاپیرو اینقدر عصبانیش می کرد.
انصافا چیزی درباره ی اون وجود نداشت که تارا بهش اشاره ای بکنه و ازش انتقاد کنه، اما فکر اینکه می تونست هر لحظه توی دفترش بیاد و باهاش صحبت کنه، همه ی اعصابشو خط خطی می کرد.
اون به عنوان یه کارفرما عالی بود، درواقع خوبتر از اونی بود که واقعیت داشته باشه. از بعدِ مرگ پدرش توی اون تصادف وحشتناک که مادرشو زمین گیر کرده بود، بن مثل یه پدرخونده بوده. تارا از اینکه با وجود خوب بودن بن، ازش متنفر بود احساس گناه می کرد. تصحیح میشه! بن اونو ناراحت می کرد، احساساتشو جریحه دار می کرد.
احتمالا این اخلاقش بود. به عنوان رییس شرکت بزرگ اینترنشنال ساینس تکنالژی، طبیعتا قدرتمند، بیشتر وقتا خشک و صد البته کاملا باهوش بود. اما اصلا لازم نبود که اینقدر گستاخ و مردونه باشه. این دقیقا همون دلیل تنفر تارا بود.
اون درست بیرون در دفتر تارا بود و داشت با یکی از پرسنل به نام باب کارتر صحبت می کرد. و تارا سر جاش نشسته بود و مثل یه دختر مدرسه ای بیست و چهار ساله تقریبا ناخنهاش رو می جوید و آرزو می کرد که اون راه خودشو بره و توی دفتر نیاد.
تارا یهو متوجه شد داره دزدکی بن رو نگاه می کنه و وقتی هم دید انگشتاشو توی هم گره کرده احساس تنفر بهش دست داد. هر ملاقاتی با اون برای تارا ناراحت کننده و سخت بود و با اینکه ناراحتیش رو پنهان می کرد، همیشه سعی می کرد توضیحی پیدا کنه که چرا بن باعث می شد احساس بی کفایتی کنه.
اون قد بلند بود و موهای تقریبا مشکی، پر پشت و کمی موجدار داشت. وقتی خیلی عصبانی نبود، صورتش لبریز از یه جور رضایت متکبرانه بود. اگرچه به ندرت هم عصبانی می شد، در این باره خیلی ماهرانه برخورد می کرد. از همه بهترین کارایی رو می خواست، حتی از تارا! تارا به این نتیجه رسید که چشمهای یاقوتی روشن بن بود که پر از تمسخر بود. مژه هاش اینقدر تیره و پرپشت بودن که اون می تونست از اینجا ببیندشون. و اون داشت میومد تو ی دفتر!
تلفن زنگ زد و تارا با خوشحالی اونو قاپید. حداقل یه بهانه ای شد تا به بالا نگاه نکنه.
با خوشرویی گفت: “تارا فراست.”
-“اوه خانم فراست، روی خط یک یکی باهاتون کار داره.”
تارا دکمه رو زد و با صدای رسایی که پدرش بهش می گفت “صدای دل شاد کن” شروع به صحبت کرد.
-“عصر بخیر. تارا فراست، روابط عمومی. می تونم کمکتون کنم؟”
-“تارای عزیزم، همین الانم کمک کردی. کادینیز ریپابلیک برای همیشه مدیون تو می مونه.”
صدای مودب پاتریک نل از اونور خط اونقدر رسا بود که انگار توی همین اتاقه و صورت تارا با یه لبخند روشن شد.
همون لحظه بن شاپیرو وارد شد و تارا به بالا نگاه کرد اما با فکر به ناراحتیش تمام سعی خودشو کرد تا از نگاه کردن به اون اجتناب کنه.
-“پاتریک، چقدر خوبه که خبری ازت می شنوم. ما تمام گزارشا رو گرفتیم. وقتی فهمیدم همه چیز به حالت عادی برگشته خیالم راحت شد. و از من تشکر نکن، کار شرکت بود. آی اس تی همیشه آماده ی کمکه.”
تارا نمی تونست جلوی خودشو بگیره و به بالا نگاه نکنه، لبهای بن شاپیرو از رضایت تغییر حالت داده بود و چشمهای طلاییش نشون می دادن که اون کارشو خیلی خوب انجام داده؛ که فورا تارا رو ناراحت کرد. این یه حرکت ارباب منشانه بود!
بن ناراحتی اونو دید و نادیده ش گرفت، با صدای واضحی گفت: “جلسه!”
تارا به طرف دیگه ای نگاه کرد و به صحبتش ادامه داد. “بله. هر وقت توی لندن بودی خوشحال می شم ببینمت!” دستهای بن شاپیرو جلوی صورت اون اومد. حالا چشماش به خاطر بی احترامی و بی اعتنایی تارا به حضورش کمی دلخور بودن. دست بن باز شد و ضربه ی تند و تیزی توی هوا زد. پنج دقیقه!
تارا سر تکون داد و اون همونجور که ابروهاشو توی هم کشیده و اخم کرده بود، از اتاق بیرون رفت. تارا صحبتشو سریع تموم کرد و شروع به جمع کردن یادداشتها و پوشه هاش کرد. وقتی بن گفت پنج دقیقه، یعنی دقیقا پنج دقیقه. اگه دیر می کرد باید سرزنشهای اون زبون نیشدار رو می شنید، و تارا نمی خواست اینجوری اونو خوشحال کنه!
تارا از ته دلش آرزو می کرد که اینقدر از اون متنفر نبود. خیلی راحت تر بود اگه سراغ مشروب می رفت! در طول شش ماه گذشته زندگیش خیلی تغییر کرده بود، شوک پشت شوک، و در تمام اینها شرکت در کنارش بود و حمایتش می کرد؛ و شرکت یعنی بن شاپیرو.
زندگی تارا پر از شادی بود، تا اون شب برفی بی رحم که یه تصادف عجیب زندگی پدرش رو گرفت و مادرش رو زمین گیر کرد. راننده ی کامیونی که ماشین اونا باهاش برخورد کرده بود، اون لحظه اینقدر شوکه بود که نمی تونست حرف بزنه. اما موفق شده بود کمک خبر کنه، اگرچه دیگه برای پدرش دیر شده بود. مادرش بیهوش بود و بعد که به هوش اومد بجز نوری که یهو به سمتشون میومد و صدای ترسناک برخورد ماشینا چیز زیادی یادش نمیومد.
تارا تا دیر وقت توی جلسه بود که یه منشی رنگ پریده خبر رو براش آورد و اون از شوک شنیدنش نمی تونست تکون بخوره. این بن شاپیرو بود که به خودش جنبید. بنی که مواظبش بود، جلسه رو به هم زد و اونو به بیمارستان برد و توی چند روز بعدی مراقب همه چیز بود. مراقب همه ی دقایق و جزییات ناراحت کننده ای که همونجور دردناکتر هم می شدن.
مادرش فکر می کرد بن آقای فوق العاده ست و تارا خیلی ممنون بود که دیگه به جایی رسیده که بدون تایید بن کاری نمی تونه انجام بده! همین باعث شد متوجه خطر یه همچین مردی بشه. تارا خیال نداشت تسلیم این ضعفهای زنانه بشه. اون حالا عصای دست زندگی مادرش بود و شغل خیلی سختی هم داشت. برای همین خودشو جمع و جور کرد، کنترل همه چیز رو دوباره به دست گرفت و از قبول هر کمک دیگه ای اجتناب کرد.
دیگه دیر شد! تارا شونه ای توی موهاش کشید، تندی توی راهرو رفت تا به اتاق کنفرانس بره. اون اندام باریکی داشت و اصلا قد بلند نبود، مثل یه پسر نوجوون! اما اندامش خطوطی زیبا و دوست داشتنی داشت و باریکیش قدرت و اراده ش رو پنهان می کرد. تارا چهره ی منحصر به فردی داشت. چشمای خیلی خیلی تیره ش در کنار موهای بور روشن و درخشانش تضاد جالبی داشتن. موهای پر پشت مدل مصریش اطراف صورتش حلقه حلقه شده بودن و چتریهای پرپشتش توجه همه رو به چشمای تیره ی مورب منحصر به فردش جلب می کردن.
مارتین بهش می گفت “گربه کوچولوی دلربا.” مایه ی خوشحالی بود که اون الان در جلسه بود. مارتین امروز صبح از برزیل پرواز کرده بود و تارا هنوز اونو ندیده بود.
وقتی تارا در رو باز کرد، اول صورت مارتین رو دید و همونجور که سر جاش می نشست مارتین از اونطرف میز دراز و سنگین و صیقلی چشمکی بهش زد که باعث شد تارا لبخندی به سمتش پرتاب کنه!
-“خوب! حالا که مغزهای مونث رسیدن، شروع می کنیم!”

لینک کوتاه مطلب

https://ketabsaz.info/?p=9743

برچسب ها

مطالب مشابه