این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

تبلیغات تبلیغات

دانلود رمان ماهی کتابساز

1 جولای 2019
371
بدون نظر

دانلود رمان ماهی کتابساز

…::: کتابساز بزرگترین سایت رمان در ایران :::…

با کتابساز رمانهارو با دو فرمت گوشی و کامپیوتر و … دانلود کنید

mahi 385x500 - دانلود رمان ماهی کتابساز

1 - دانلود رمان ماهی کتابساز نام رمان : ماهی

2 - دانلود رمان ماهی کتابساز نویسنده : gandom

3 - دانلود رمان ماهی کتابساز تعداد صفحات  : ۷۵

nf2u75 e1561897795595 - دانلود رمان ماهی کتابساز فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

5 - دانلود رمان ماهی کتابساز ژانر :  عاشقانه،اجتماعی

4 - دانلود رمان ماهی کتابسازخلاصه  رمان

داستان دختر لالی است که با توجه به شرایطش و مشکلاتی که در زندگی دارد سعی می‌کند مانند آدم‌های عادی زندگی کند و عاشق شود

1 - دانلود رمان ماهی کتابساز

2 - دانلود رمان ماهی کتابساز

 

چای خوشرنگی برای خودم ریختم و کنار سفره نشستم.
-صبح بخیر خانم خانما.
لبخندی به بابا زدم و با حرکات اشاره تشکر کردم
مثل تمام این  ۲ سال، مامان بعد آماده کردن صبحانه به مدرسه رفته بود و بابا هم با عجله چای
داغش رو هورتی کشید و با خداحافظی کوتاهی رفت.
به ساعت نگاه کردم، هنوز یک ساعت وقت داشتم. سفره رو جمع کردم و بعد شستن ظرفها به اتاقم
برگشتم تا حاضر شم.
هوا بارونی بود، بافت یشمی رنگم رو با شلوار مشکی تنم کردم. جلوی آینه وایسادم، لبخند غمگینی
به خودم زدم و شال سبزم رو سرم گذاشتم. بعد از برداشتن کیفم به حیاط رفتم و مثل هر روز
مشغول آب دادن به گلها شدم.
ساعت ۰۲با متینا قرار داشتم و هنوز نیم ساعت فرصت داشتم، اما میترسیدم ترافیک نذاره به موقع
برسم، شیرآب رو بستم و بعد به طرف کافهای که متینا گفته بود راه افتادم.
رنوی زرشکی رنگم رو نزدیکیهای کافه پارک کردم. از دور متینا رو دیدم و به طرفش رفتم.
خواستم غافلگیرش کنم که کیفم به یهجا گیر کرد و زمین خوردم.
متینا با هین بلندی برگشت و سریع به طرفم اومد
هم خجالت میکشیدم و هم خنده نمیذاشت سرم رو بلند کنم.
-خاک تو سرت کنن ماهیِ الاغ، کوری آخه؟! پاشو آبرو برام نذاشتی، پاشو؛ گریهات چیه حالا؟
شمشیر که نخوردی!
با کمکش بلند شدم و بهش نگاه کردم، وقتی صورت خندونم رو دید، با کیفش به پام زد.
-زهرمار! من نگرانتم تو داری هرهر میخندی؟!
دستم رو ول کرد و به حالت قهر راه افتاد که بره. از پشت، کیفش رو گرفتم و چشمام رو مظلوم
کردم.
حرصی دندون قروچهای کرد.
-همیشه همینی؛ با اون چشمات، خوب آدم رو خر میکنی.
لبخند دندون نمایی زدم و به کافه اشاره کردم
به داخل رفتیم. دکورش پر بود از عکسهای قدیمی و دوربینهای عکاسی از هر مدل.
محو دکورش بودم که با سقلمهی متین دهنم رو بستم و روی صندلی چوبی نشستم.
-خوشگله، نه؟
سری تکون دادم که گارسون به طرفمون اومد و بعد از دادن منو رفت.
متفکر به منو نگاهی انداخت.
-خب تو که مثل همیشه قهوه میخوری و کیک شکلاتی، اوممم منم همین.
متین رفت تا سفارشهارو بده، دستم رو زیر چونم گذاشتم و به اطراف نگاهی انداختم.
چند میز اونطرفتر دختر و پسر جوونی مشغول حرف زدن بودن، میز کناریشون دوتا دختر نشسته
بودن که صدای خندههاشون کل فضای کافه رو گرفته بود و میز بغلیمون که پسر جوونی نشسته بود
که با اخم به گوشیش نگاه میکرد.
همینطور بهش زل زده بودم که سرش رو برگردوند و با لبخند نگاهم کرد، لبخند متقابلی زدم و سرم
رو پایین انداختم.

 

لینک کوتاه مطلب

https://ketabsaz.info/?p=8345

برچسب ها

مطالب مشابه