رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان پی دی اف » دانلود رمان ماه خاموش
دانلود رمان ماه خاموش

دانلود رمان ماه خاموش

دانلود رمان ماه خاموش

دانلود رمان ماه خاموش

  • نام رمان : ماه خاموش

  • نویسنده : زهرا بایندور

  • تعداد صفحات: 347

  • ژانر : ترسناک ،تخیلی ،عاشقانه

آیسو، دختری از جنس درد، غرق در هیاهوی شهر، زیر آوار ظلم اطرافیان و در حسرت یک زندگی عادی… بی‌خبر از سرنوشتی که از پیش تعیین شده، محکوم به یک زندگی پر از پنهان‌کاریه، تا اینکه مردی سر راهش قرار میگیره که ادعا میکنه اون یک عضو خاص از یک فرقه‌ی مهمه و ناچاره به همکاری…

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

 

قسمتی از رمان :

«دانای کل»
نگاه کلافهاش را از صفحهی گوشی گرفت و بعد از پرتاب کردن آن روی میز به نقطهای نامعلوم روی دیوار چشم دوخت.
فکرش را میکرد که این تصمیم عواقب بدی به همراه خواهد داشت و با واکنشهای تند و سرکوبگر اطرافیانش رو به رو خواهد شد.
دستانش را زیر سینهاش گره زد و کلافه به پشتی صندلی تکیه داد.
در سوسوی نگاه سرد و بیتفاوتش احساسی دفن شده فریاد میزد که دست از این کینههای کهنه و روحیهی انتقامجوی خود بردارد.
اما اسمش رویش بود. ..
احساس دفن شده…
فندک طلایی آراسته به نقش و نگارهای زیبایش را از روی میز چنگ زد و در دست خود به بازی گرفت.
تنها یادگار به جا مانده از زندان آرشام…
صدای باز و بسته کردن درپوش فندک سکوت وهمانگیز اتاق را میشکست.
حتی نفسهایش هم ب یصدا بودند. ..
این خانهی درندشت روح نداشت…
گویی پیچیدن صدای خنده در راهروهای تاریک آن ممنوع بود. ..
اینجا بر خلاف نمای باشکوه و فضای سلطنتیاش سیاه و سفید به نظر میرسید.
چون قلب صاحب خانه هم به سان این دو رنگ بود…
دست دیگرش را به چان هی خود رساند و حالت متفکری به خود گرفت.
در اقیانوس متلاطم افکارش غوطه میخورد که صدای گوشخراش باز شدن و سپس کوبیده شدن در به دیوار پردهی گوشش را لرزاند.
میدانست که خدمههای خانه نیستن د.
در این عمارت بدون اجازهی او حتی آب هم نمیتوانستند بخورند؛ چه برسد به سر و صدا و داد و هوار… آن هم از نوع آیدیل!)idil(
نگاه بی روح و دلمردهاش روی چهرهی برافروخته از خشم او خزید.
آیدیل چشمان بادامی خود را مغرضانه تنگ کرده و با لبانی که روی هم فشرده شده و میلرزیدند جلوی میز کار او ایستاد.
فریاد بلندش بر سر او آوار شد:
_آیسو تو نمیخوای دست برداری؟ چهرهی آیسو بیشتر در هم رفت.
به قانون شکنیهای او عادت کرده بود. ..
فندک را روی میز غلتاند و بیپروا و جسورانه به چشمان غضبآلود او خیره شد.
_از چی؟ از کسی که زندگی خودم و مادرم رو آتیش زد؟
_دختری که رج به رج زندگیش رو سیاه قلم رنگ زده، از آتیشی حرف میزنه که همیشه خودش به پا میکنه و همون سیاه قلمم خاکستر میکنه.
لبهای آیسو به خند های عصبی و غیر قابل کنترل باز شد.
_دست بردار… حوصلهی موعظههای تو یکی رو ندارم.
آیدیل کلافه دستش را داخل موهایش برد و به عقب هدایتشان کرد.
از پایان این ماجرا هراس داشت…
_میزنی… میشکنی… به هم میریزی… هیچی نمیگم… اما دیگه دار ی از حالت انسانیت خارج میشی!
آیسو پوزخند زد.
آیدیل نمیدانست که او واقعا انسان نبود!

رمان های پیشنهادی کتابساز
دانلود رمان پلیس های شیطون و مغرور
منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است