کانال تلگرام

آدرس تلگرام ما کتابساز

این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

دانلود رمان مرد من

28 ژانویه 2020
1,593
بدون نظر

دانلود رمان مرد من

mard man 378x500 - دانلود رمان مرد من

نام رمان : مرد من

نویسنده : یگانه اولادی

ژانر : اجتماعی، عاشقانه

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

مرد من قصه ی ازدواج دو فرهنگ با عقاید مختلفه…داستان از زبان سوم شخص روایت میشه تا تمام جزئیات و حالات توصیف بشه. اینکه این دو نفر با این همه تناقض میتونن با هم ادامه بدن یا اینکه هر کدوم سر از زندگیه قبلشون در میارن…

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند؛ که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!
***
به نام نقشبند آفرینش
صدای وحشتناک برخورد دو کاپوت او را به خودش اورد صدای سر سام اور ضبطش را پایین کشید عینکش را بالا داد و گردنش را مثل غاز بالا برد. با دیدن پراید له شده ی جلویش پوزخندی زد و در دل گفت: پراید هم شده ماشین؟ با صدای جیغ دختری که با مشت روی کاپوتش میکوبید شیشه اش را پایین داد و با خونسردی گفت:
جانم؟
دختر با حرص گفت: مگه کوری؟ خیابونه یه طرفه رو با نهایت خونسردی میای داخل شاخ به شاخ به ماشین من میزنی زحمت پایین اومدن به خودت نمیدی اونوقت میگی جانم؟
-: عزیزم اینقدر حرص نخور موهات میزیزه، برات خوب نیس ماشینتم الان زنگ میزنم بیان ببرن برات درستش کنن قول میدم از اولشم بهتر بشه.
همانطور که موبایلش را از کیفش در میاورد گفت: نخیر لازم نکرده الان زنگ میزنم افسر بیاد.
حس خطرش گل کرد فوری از ماشین پیاده شد و با حرکتی ضربتی موبایل را از دست دختر بیرون کشید، اب دهانش را فرو داد و با خونسردی تصنعی گفت: چقدر بنویسم؟ دختر با تعجب چند بار پلک زد و گفت: چیو چقدر بنویسین؟
دستش را در جیب پالتویش کرد و دسته چکش را در اورد و ان را جلوی چشم دختر چند بار تکان داد : چقدر بنویسم تا جبران خسارت بشه و راضی بشین؟
انگار هنگ کرده بود معنای حرف مرد را نمیفهمید هر چه به مغزش رجوع میکرد چیزی جز ارور نسیبش نمیشد.
برگشت سمت ماشینش تقریبا کاپوتش له شده بود. به ماشین شاسی بلند مرد نگاه کرد که فقط کمی خراش برداشته بود پوزخندی زد و دستی به پیشانیش کشید ورم مسخره ای پیدا کرده بود در دل به خودش خندید چقدر پوست کلفت بود که با ان ضربه، پیشانیش فقط ورم کرده بود. دوباره نگاهش به پراید سفیدش افتاد چقدر تلاش کرده بود تا توانست این ابو طیاره را ان هم دست دوم بخرد، اما حالا چه شده بود؟ هیچی؛ فقط عروسکش نفله شده بود.
وقتی دید صدای دختر در نمی اید نگاهی به ساعتش کرد وقتش داشت تلف میشد ناچار برای رهایی ازین مخمصه چند بار سرفه کرد تا دختر به طرفش برگشت: خب! نگفتین چقدر راضیتون میکنه؟ نگاه دختر غمگین شد: چیو میخواین بخرین؟ بی مسئولیتیتون رو؟
پوف کلافه اش را از دهان بیرون داد: خانوم، خواهش میکنم ازتون با من راه بیاین من فرصت این همه چک و چونه زدنو ندارم. کلا چند؟ ماشینتونو میخرم، شماره حساب بدید.
دختر ماتش برد چی چند؟ ماشین میخره؟ خلاف کرده! شماره حساب؟ با عصبانیت گفت: شماره حساب خانوم.
از صدای بلندش یکه خورد بدون انکه بداند چه میگوید اعداد را پشت هم ادا کرد.
چک را به او داد و دو انگشتش را کنار پیشانی به عنوان خداحافظی تکان داد سوار ماشین شد و در چشم بر هم زدنی محو شد. دختر به چک نگاه کرد مبلغ را چند بار خواند به اندازه ی یک پراید نو میشد. پراید نو، نه یک پراید دست دوم قراضه….
مهناز: بس کن ارمیا، تو رو خدا بلند شو ابرومون رفت همه دارن مارو رو نگاه میکنن.
ارمیا: خب نگاه کنن دوس دارم در مقابل خانوم زیبام زانو بزنمو با صدای بلند ازش بپرسم ، با من ازدواج میکنی؟ صدایش انقدر بلند بود که همه سر ها به طرف انها برگشت مهناز معذب شد چشمانش درخشید در دلش غوغایی بود. سعی کرد کمی به خودش مسلط شود دست برد زیر بازوی ارمیا و تلاش کرد او را بلند کند. ارمیا با یک حرکت بلند شد و زانوهای خاکی شده اش را تکان داد و روی صندلیش نشست. نگاهش را به چشمان شرم زده ی مهناز دوخت باورش نمیشد؛ این دختر این همه ساده باشد و با هر حرف او هزار بار رنگاوارنگ شود. لبخندی زد دستش را زیر چانه اش حائل کرد و ارام گفت: عشق من نمیخوای جوابمو بدی؟
مهناز خندید جوابی برای گفتن نداشت چند بار پلک زد و بعد با صدایی لرزان گفت: حالا وقت زیاده. میگم دیر وقته بهتره برگردیم.
ارمیا پوزخندی زد و گفت: هر چی بانو دستور بدن…..
صدای ساعت زنگی بود که روی خواب نازش رژه میرفت دستش را روی کنسول کنار تخت برد سعی کرد با لمس کردن هر چیزی در ابعاد ساعت ان را خفه کند چند بار با شدت این کار را تکرار کرد تا بالاخره به جای ساعت، لیوان اب را به زمین کوبید و صدای ساعت زنگی در صدای خرد شدن شیشه گم شد. با تمام خیره سری سرش را زیر بالشت فرو برد هنوز هم خوابش میامد به یک دقیقه نرسیده بود که در با شدت باز شد و پارمیدا جیغ جیغ کنان وارد شد: وای! خدا! اینجا رو ببین! وحشی ، این چه وضعیه؟ اتاقو ببین. هی با توأماااا! عین خوک سرشو فرو کرده زیر بالش خرناس میکشه.
سعی کرد در ان بازار شام ساعت زنگی را پیدا کند و صدایش را ببرد بعد از قطع کردن ان نوبت بیدار کردن این خرس قطبی بود. خودش را روی ارمیا پرت کرد و با مشت و لگد به جانش افتاد. اما برای ارمیا فرقی نمیکرد انگار داشتند بدنش را ماساژ میدادند. پارمیدا نگاهی به ساعت انداخت و گفت: ارمیا ساعت هفته!!!
همین کافی بود تا ارمیا سریع از جایش بلند شود و پارمیدای بدبخت که روی پشتش سوار بود به گوشه ی تخت بیفتد و سرش به دیوار بخورد. ارمیا چشمان پف کرده اش را در اتاق چرخاند اب دهانی که از گوشه ی لبش تا پایین لپش ریخته بود و تا روی بالشت تار کشیده بود را با دست پاک کرد و با صدایی که به خاطر خواب الودگی کلفت تر شده بود رو به پارمیدا که صورتش از درد درهم رفته بود گفت: چرا زودتر بیدارم نکردی؟ پارمیدا به طرفش حمله کرد و شروع کرد به کشیدن موهایش: عوضی من دو ساعته دارم صدات میکنم صد رحمت به گاو تو دیگه چه جونوری هستی؟
ارمیا با یک دست خواهر کوچولویش را کنار زدو از جا بلند شد اما به محض بلند شدن دادش به هوا رفت. تکه ای شیشه در پایش فرو رفته بود…
افسانه خانوم پله هارا یکی دو تا بالا امد تا علت این همه سر و صدا را کشف کند وقتی وارد اتاق شد با دیدن پای خونیه ارمیا نفس عمیقی کشید و موهای قارچی شرابیش را از توی صورت کنار زد کمی به هیکل تپلش فشار اورد تا زودتر به پسرش برسد جلوی پای ارمیا خم شد و نگاهی به پارمیدا که با وحشت به برادرش نگاه میکرد انداخت تقریبا با تحکم گفت: تو اینجا چیکار میکنی مگه مدرسه نداری؟ لاک ناخنتم که هنوز پاک نکردی؟ بدو دنبال کارت ببینم.
بعد از رفتن پارمیدا با یک حرکت شیشه را از پای ارمیا بیرون کشید صدایش در نیامد میدانست همه اش از غرورش است و الا الان باید زمین را گاز میگرفت زخمش عمیق بود چند برگ دستمال کاغذی روی پایش گذاشت و به بیرون رفت از همان بالای پله ها خسرو را صدا زد و با مختصر توضیحی قانعش کرد که پای پسرشان به بخیه احتیاج دارد.
ظهر شده بود که ارمیا لنگ لنگان به همراه پدر وارد خانه شد. افسانه نیم نگاهی به او انداخت و دوباره چشمش را به تلویزیون دوخت. شاید دو سه ماهی میشد که با او حرف نمیزد دیگر از دست پسرش کلافه شده بود طاقتش طاق شده بود این همه بی بندوباری از پسری به سن و سالو تحصیلاتو موقعیت اجتماعی مثل او بعید بود.
هنوز سه ماهی از ان جریان نمیگذشت. همان سه ماه پیش که پسر عیاششان به خاطر خوش گذرانیو مستی بیش از حد شکم دختری را بالا اورده بود. چقدر برایشان خرج برداشت تا توانستند لکه ی ننگ ارمیا همان بچه ی حرامزاده را نابود کنند. بیچاره دختری که دامن پاکش را پسر نفهم انها کثیف کرده بود. انقدر وقیح شده بود که هر چه خسرو میگفت باید با دختر ازدواج کند زیر بار نمیرفت. افسانه واقعا احساس خطر میکرد این بچه مایه ی سرافکندگیه خانواده ی منصوریان بود آبرو هیچ معنایی برایش نداشت. باید هر چه زودتر فکری برای این شرایط میکردند….
***

رمان های پیشنهادی کتابساز
دانلود رمان هوای دونفره

این مطلب به زودی منتشر میشود



توجه: این رمان اختصاصی سایت کتابساز میباشد و کپی برداری از این اثر چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع حرام می باشد .

منبع : کتــاب ســـاز www.Ketabsaz.inFo

برچسب ها

مطالب مشابه