گنج هائی که در قلب هستند ، قابل سرقت نیستند.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان عاشقانه » دانلود رمان مرگ احساس
دانلود رمان مرگ احساس

دانلود رمان مرگ احساس

دانلود رمان مرگ احساس

دانلود رمان مرگ احساس

نام رمان : مرگ احساس

نویسنده : فاطمه احمدی (حلماسادات)

ژانر : عاشقانه

تعداد صفحات کتاب : ۱۰۴۹

خلاصه رمان :

بهناز، دختر خانواده ای سنتی است که یک باره عاشق جوانی به نام امیرحافظ می شود
اما پدرش برای او خواب دیگری دیده است
بهناز که ناچار می شود با پسرخاله اش مسعود عقد کندپس از عقد، خود را به پای امیرحافظ انداخته و از او عشق و کمک گدایی می کند اما امیرحافظ او را پس می زند
این پس زدن، باعث شوکی بزرگ به بهناز می شود و او با سکته ای

1 - دانلود رمان مرگ احساس

2 - دانلود رمان مرگ احساس

این صدا، آرامشی را به رگ و پی ام تزریق می کند; که هیچ چیزی در این زمان و مکان نمی تواند این
حس قشنگ را در وجودم به غلیان اندازد.
این صدا را دوست دارم; ولی رنگش را نه! رنگی مثابه اکثر آدمهای امروزی زندگی من… چند رنگ در
باطن،
و یک رنگ و خوب در ظاهرشان.
پاهایم را روی خشک ترین برگ قرار می دهم،
خش خش،
خشخش…
و باز هم تکرار و باز هم آرامشی از صدایش نصیبم می شود، که فارغ از دنیای اطرافم می شوم.

در خیابانی پهن با خانه هایی ویلایی، نه آپارتمان های امروزی، که درختانی تنومند و ستبر در دو طرف
خیابان برای هم کورس خودنمایی گذاشته اند و سنگ فرش خیابان را که لباسی به رنگ های زیبای
پاییز پوشیده؛
قدم میزنم.
صدای غرش آسمان نیز برای ابراز وجود، به گوش می رسد.
دل من غمگین است. دل من سراسر درد و رنج و تنهایی است؛ تو دیگر چرا آسمان؟
می خواهی فریاد “های های” برای کدامین غمت سر بدهی؟
پائیز… پائیز…
آخ که پائیز، آبستن تمام خاطرات تلخ و گزنده من است.
خاطراتی که با هجومشان به مغزم فلج می شوم و با خود می اندیشم، من با چه توان و قدرتی تا
بحال طعم مرگ را نچشیده ام.
و باز، کلمهی “پاییز” تداعی می شود برایم…
از روزهایی سیاه…
از روزهایی که یادآوری هر لحظه آن صبور بودنم را به رخ می کشد.
روزهایی که فکر می کردم الان در این زمان و مکان دنیا کن فیکون خواهد شد. و چقدر غصه میخوردم
و عزاداری می کردم برای دلم، که نمی توانستم، نمی توانستم هیچ رقمه سنگی از کوه مشکلاتم را
بردارم.
_بهناز جان رسیدیم.
نگاهم در نگاه نگران و درمانده اش ثابت شد.

نگاهم را از نگاهش دزدیدم و به خانه ی روبرویم در خیابان بی نهایت دوست داشتنی آن روزهایم
دوختم.
خانه ایی که در آن، امنیت، آرامش و محبت را میتوانستی در خشت خشت آجرهایش بیابی.
و فکرم پرواز کرد…
امروز پنجم آبان ماه است. امروز هوا سوز و سرمای استخوان سوزی دارد و با هر دم و بازدم بخار برای
خارج شدنش، مسابقه دو ماراتن دارد.
روزی است که مدفن تمام خاطرات و آرزوهای خوب و شادم گردید.
امروز با دستهای خودم حجله آمال و آرزوهایم را علم کردم و خودم صاحب مجلس و تنها مدع ِّو این
مصیبت بودم.
خودم دلم را در آغوش گرفته ام و های های نوحه سرایی می کنم.
امروز شناسنامه ام میزبان مهری نفرت انگیز و سیاه شد که تاریکی را برای زندگی من به ارمغان می
آورد.
به خانه ی روبرویم چشم دوخته ام و برای ثانیه ای پلکهایم بسته نمی شوند تا مبادا آرزوی آرزوهایم را
نتوانم ببینم.
از همین فاصله نیز می توانم عطر حضورش را استشمام کنم؛ عطر کسی که تمام خوشی ها و دوست
داشتنها و دوست داشته شدن جنس مخالفم را به وجودم سرازیر کرد و مرا لبالب از شور و هیجانی
وصف ناشدنی نمود.
عطر کسی که همه جا و در همه حال همراه و کنارم بود.
حالا بعد از سه ماه دوری و غیبت ، حالا که تعهد کتبی ام برای دیگری و تعهد قلبی ام تا ابد برای او
خواهد بود، در اینجا ایستاده ام! من اینجا چرا آمده ام!؟ با چه رو و با چه توجیهی می خواهم با او
روبرو شوم؟

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است