کامیابی تنها در این است که بتوانی زندگی را به شیوه خودسپری کنی.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » تراژدی » دانلود رمان هیپوکسی
دانلود رمان هیپوکسی

دانلود رمان هیپوکسی

دانلود رمان هیپوکسی

دانلود رمان هیپوکسی

نام رمان :  هیپوکسی

نام نویسنده : افسانه علیزاده

تعداد صفحات : ۲۲۷

ژانر : عاشقانه ، تراژدی

فرمت رمان : اندروید (apk) کامپیوتر (pdf)

خلاصه رمان :

گاهی اوقات نفس می کشی ، دم داری، بازدم هم داری، اما زندگی نمی کنی .
گاهی اوقات، تمام تمام زندگیت در یک کپسول اکسیژن خلاصه می شود … کپسولی که بود و نبودش ، بود و نبودت را مشخص می کند … و حال ، دخترک داستان مَن هیچ کمبودی ندارد. تنها کمبود یک چیز در زندگیش سخت احساس می شود و آن هم اکسیژن است و اکسیژن، یعنی هیچ چیز و در عین حال همه چیز !

1 - دانلود رمان هیپوکسی

2 - دانلود رمان هیپوکسی

( فقط یک نکته که به نظرم باید به خوانندگان محترم بگم اینه که اگر حوصله ی خوندن یه رمان
تقریبا ادبی و تراژدی ندارین، از خوندن رمان صرف نظر کنین . اما من خیلی از همراهی شما دوستان
عزیزم خوشحال خواهم شد با تشکر! )
به نام او
نفس هایم عمیق و طولانی شده است . سینه ام خس خس بدی می کند و من سعی در مهار کردن
اشک هایی دارم که بی اجازه ی من راه خروج از منزلشان را در پیش گرفته اند.
“آهای اشک های مزاحم بروید پی کارتان ، بگذارید برای آخرین بار آسمان آبی چشمانش را ببینم …
بگذارید برای آخرین بار هق هق ام نگیرد و درد قلبم ، امانم را نبرد”
“آهای ارحم الراحمین .. آهای غفار الذنوب … آی خدای مشرق و مغرب که می گفتند شکسته های
دلمان که نزد بازار تو بیاید خودت با دل و جان می خریشان … پس کجایی ؟ شکسته های قلبم دارد
خودم را تکه تکه می کند خداجان ! نفس هایم همچون طناب داری دست بر گلویم انداخته اند، خدا
جان دارند جانم را می درند خداجان…
کاش نجاتم دهی از منجلابی که در آن دست و پا میزنم … خدای تنهایی هایم ، خدای خستگی هایم
، خدای دلتنگی هایم راست بگو ؛ دل کدام بنده ات را شکسته ام که دلم را به بند تازیانه گرفتار کرده
ای ؟ خداجانم، نه خوشی خواستم و نه خوشبختی اما نخواستم فرجام زندگی ام ، رویاهای شیرینم و
دنیای هفت رنگم با مرگ پایان پذیرد…
خدا جان حواست پی غم کدام مسلمانی است که تکه تکه شدن جگرم را نمی بینی ؟
خدا جان سهراب دروغ گفت ، حال هیچ کداممان خوش نیست برگرد!

خدایا کاش تنها و تنها خودت بر قلعه ی قلبم ظهور کنی و من را از غُل و زنجیر عقلم نجات دهی که
سخت پریشانم”
***
کسی صدایم می کند ، حتی توان پلک زدن و باز کردن چشم هایم را ندارم.
کسی پلک هایم را به اجبار باز می کند و در لحظه حجم عظیمی از اکسیژن به دهانم وارد می شود ؛
سرفه می کنم و سرفه می کنم و سرفه میکنم.
چشمانم را باز می کنند می بینمشان ، اما نمی بینمشان ! چهره ی همه ی شان در هاله ای از غم فرو
رفته است . با هزار سختی دستانم را کمی هم که شده تکان می دهم اما پلک هایم دوباره بسته می
شوند . هیچ از این وضعیت راضی نیستم اما با شنیدن صدای پدرم که من را به آرامش و خواب دعوت
می کند، آرام آرام با بدنی خسته و قلبی شکسته به خود اجازه ی استراحت می دهم.
***
فِلَش بَک
انگشتان یخ زده ام را پیچ و تاب می دهم و با خستگی در اتاق را می بندم . آرام حرکت می کنم، آرام
نفس می کشم.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است