این سایت در ستاد ساماندهی ثبت شده و تابع قوانین جمهوری اسلامی میباشد

تبلیغات تبلیغات

دانلود رمان پادشاهی بی‌گناهان

24 دسامبر 2019
1,137
بدون نظر

دانلود رمان پادشاهی بی‌گناهان

padeshahi bi gonah 378x500 - دانلود رمان پادشاهی بی‌گناهان

نام رمان : پادشاهی بی‌گناهان

نویسنده : نارسیس زِد اِی آر

تعداد صفحات:  ۳۳۱

ژانر : عاشقانه،تخیلی ، فانتزی

خلاصه رمان :

دانلود رمان در هیاهوی جنگ و خون و شمشیر؛ ناگهان معجزه‌ای رخ داد و سرنوشت شاهزاده‌ی قصه را به گونه‌ای دیگر رقم زد. تنهایی و نبردی بی‌پایان با ظلم و جور همان تقدیری بود که در حال رقم خوردن است. لشکر ترس و ناامیدی از یک سو و لشکر سیاه و شیطانی از سویی دیگر؛ آیا این مبارزه را پایانی خواهد بود؟

دانلود رمان با فرمت (PDF)

دانلود رمان با فرمت (APK)

 

مقدمه:

تنهایی…

شاید واژه مقدسیست، برای کسی که به آن نیاز دارد و من اکنون بدون تو، در این تنهایی بینهایت سرگردانم.

دل بیطاقتم، در میانهی این نبرد بیرحم،

چه زود رازش را برما میکند و روزی که تو بازگشتی چقدر دیر است…

تنهایی واژه مقدسیست؛ اگر تو کنارم باشی…

چه تفاوتیست که آبی باشی یا سیاه؟

تو برای من، ورای دنیای رنگهایی، اولین بیرنگی که به دلم نشستی و در آخرین لحظات این عشق توست که پناهم میدهد.

تنهایی واژه مقدسیست؛ اما…

عرقی رو که از بین دو اََبروم به آرومی راه باز میکرد، حس کردم. سریع با پشت دست پَسِِش زدم و تسمه بلند و نورانی اوریا رو سمت دستهای از شیاطین سیاه پایین آوردم.

این ضربه هم مثل تمام ضربههایی که در این ساعات سخت مبارزه زده بودم، موفقیت آمیز بود؛ اما انگار با هر ضربه تعداد این دشمنان نحس بیشتر میشد.

دور خودم چرخی زدم و نگاهی کوتاه به سربازان سیاهپوشی که قدم به قدم نزدیکتر میشدند، انداختم. چرا تموم نمیشدند؟!

درمانده و تنها آهی کشیدم و قدمی به عقب برداشتم. دوباره اوریا رو سمت دستهای که از بقیه نزدیکتر بودند پایین آوردم، ضربه سوم و چهارم رو پشت سرش وارد کردم و همه جا پر شد از نور آبی و دود سیاه!

اما به چند ثانیه نکشید که دود سیاه مثل اژدهایی خوفناک، نور آبی اوریا رو تو خودش بلعید و دوباره تو هوای مسموم دور و برم چیزی جز تاریکی باقی نموند.

ذهن سرگردانم بعد از دقایقی پر از اضطراب و دلهره کم کم داشت به نتیجهای با معنی میرسید، نتیجهای که شاید انتهایی جز مرگ نداشت؛ اما پایانی پر ثمر رو برام به همراه میآورد. جنگیدن برای خدا، مردمم و لشکرم…

چشمهام رو بستم و با یه نفس عمیق، رو به حقیقت غیر قابل انکار پیش رو باز کردم. حاا دیگه مشت تقدیر در برابر سرنوشتم باز شده بود و میدونستم که این آخرین مبارزهی من خواهد بود، پس باید بهترین هم میبود.

هنوز نسیم خنک این فکر امید بخش از برزخ داغ ذهنم نگذشته بود که هجوم دنیایی از نور از سمت اون شعله خداوند رو حس کردم و…

لینک کوتاه مطلب

https://ketabsaz.info/?p=9511

برچسب ها

مطالب مشابه