نیکوترین عادت تفکر است و حکمت زاده تفکر.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان پی دی اف » دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز
دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز

دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز

دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز

…::: کتابساز بزرگترین سایت رمان در ایران :::…

با کتابساز رمانهارو با دو فرمت گوشی و کامپیوتر و … دانلود کنید

yek mosht khali az zendegi 385x500 - دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز

نام رمان : نابودگری از نسل باد

نویسنده : یگانه اولادی

موضوع: عاشقانه ، غمگین ، اجتماعی

تعداد صفحات: ۶۷۰

خلاصه رمان :

در مورد مشکلات زندگی زناشویی.

اشتباهات و کج فهمی های ما که همیشه عواقب بدی رو برامون رقم میزنه…پایان خوش

 

1 - دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز

2 - دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی ویژه کتابساز

 

قسمتی از رمان :

به انتهایی ترین دندان آسیابش نگاه کرد. پوسیدگی وحشتناکی داشت. سرش را بالا گرفت و با
تعجب پرسید: شما اصلا مسواک میزنین؟

اینسترومنت را کنار دندان زد. مریض چشم هایش جمع شد. نگاه کوتاهی از بغل چشم به او کرد.
لامپ را کنار زد و دستکش هایش را دراورد.
-: به نظرم پوسیدگی به عصباتون آسیب رسونده. لطف کنین یه عکس بگیرین از دندونتون اگر
حدس بنده درست بوده باشه، باید اول عصب کشی کنین بعدم انشالا پر کنین تا مشکلتون حل
بشه.
خانوم از روی رونیت بلند شد و دور دهانش را با دستمال کاغذی پاک کرد. دفترچه اش را از دکتر
گرفت و با تشکر کوتاهی بیرون رفت.
خستگی از سر و رویش میبارید. به ساعت روی میزش نگاه کرد که عقربه هایش هنوز به هشت
نرسیده بودند. قسمت گوشتی کف دست هایش را روی چشم هایش کشید.
تقه ای به در خورد و بوی عطر مورد علاقه اش در اتاق پیچید…
-: آقای دکتر؟ آقای توکلی زنگ زدن میگن پیچ ایمپلنتشون باز شده. خودشون میتونن ببندنش یا
احتیاج بیان اینجا. البته من بهشون گفتم مشکلی ندارن برای بستنش ولی گفتم برای احتیاط از
شما میپرسم….
به رژ لب قرمز روی لبش خیره شد. وقتی حرف میزد لب هایش به حالت با مزه ای تکان تکان
میخوردند. لبخندی به منشی زیبایش که دانشجوی سال آخر دندان پزشکی بود زد و دست هایش
را زیر چانه قفل کرد: بگو اگه میتونه بیاد اینجا اگرم نه براش توضیح بده خودش ببنده.
مژه های بلند کاشته شده اش را چند بار تکان داد و همانطور که بیرون میرفت گفت: چشم.
از پشت هم هیکل خوبی داشت! با آن مانتوی تنگ سفید همه چیز به خوبی به نمایش گذاشته شده
بود…
مریض بعدی به داخل آمد. قصد کشیدن دندان عقلش را داشت. این گونه کار های پیش و پا
افتاده را به او واگذار میکرد تا کم کم دستش عادت کند. البته باید اعتراف میکرد که کارش در عین
بی تجربگی بسیار خوب بود!
بالاخره کارش تمام شد. کنار پنجره ایستاد و به فضای بیرون خیره شد. دست هایش را پشتش
برد و کشید. شنیدن صدای ترق ترق کردن های مفاصلش حسابی بهش چسبید.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز