هر روز، روزي است كه هست و هرگز در جهان روزهاي هم شكلي وجود نداشته است.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » رمان های در حال تایپ » رمان در حال تایپ شکست او
رمان در حال تایپ شکست او

رمان در حال تایپ شکست او

رمان در حال تایپ شکست او

رمان در حال تایپ شکست او

نام رمان: شکست او

نام نویسنده: حبیب آذرگشسب

ژانر: اجتماعی، تراژدی

خلاصه رمان :

شکست او، روایت زندگی کسانی است که به علت های مختلف، مورد بی توجهی قرار می گیرند.

حال آنکه آنان، کسانی هستند که اگر فقط یک روز، فقط یک روز به کار خود نرسند مشکلات بسیاری برای ما به وجود می آیدو آن وقت است که ما بی توجه به کار و تاثیر گذاری  آنها گاهی برای پند و اندرز دادن به نوجوانان و دانش آموزانمان، آنها را مثال می زنیم و به نحوی آنها را مورد تمسخر قرار می دهیم.این داستان، روایت زندگی مهردادجوان است که برای رفع نیاز های خانواده‌اش،جز کودکان کار بوده و حال که بزرگ شده جز کارگران شرکتی است. هم‌چنین او، از برادر و خواهرش نیز محافظت می کند و برای آرامش آنها، کار های بسیاری انجام می دهد.

برای خواندن رمان در انجمن کتابساز کلیک کنید

مقدمه:

در هوای سرد زمستانی امسال،

فقط یک چیز وجود دارد.

آن هم، علاقه‌ی این فصل

به خرد کردن کمر امثال من و تو.

مهرداد ـ شخصیت اصلی رمان شکست او

فصل اول

علیرضا

با چشمانی خسته و دردناک سعی می‌کنم کمی استراحت کنم و بخوابم. هر زمان که می‌خوابم، وارد دنیای دیگری می شوم؛ دنیایی که در اعماق ذهنم قرار دارد و هرشب، زمانی که در اوج خستگی و بی‌حالی به سر می‌برم، مرا صدا می‌زند و با مهربانی می‌گوید: وقت رهایی است. باید از افکارت دور شوی و کمی، بدون فکر کردن به دنیای واقعی، استراحت نمایی.

می‌دانم اگر از این خیال‌پردازی‌هایم برای مهرداد، برادر بیست و چهار ساله‌ام، چیزی تعریف نمایم، چند دقیقه بعد از به پایان رسیدن حرف‌هایم، درون اتومبیل آلبالویی رنگ و قدیمی‌اش نشسته و به این فکر می‌کنم که برای چه باید به خاطر چند خیال پردازی و خواب احمقانه به نزد روانشناس مشهور شهرمان بروم؟ برای همین هم است که هیچگاه در نزد مهرداد و دیگر آشنایانم، حرفی در مورد افکار پریشان و خواب‌هایم نمی‌زنم؛ چرا که اگر بدانند من، چه خواب‌هایی می‌بینم، در عرض چند دقیقه به تمام اقوام دور و نزدیکمان پیغام می دهند که علیرضا ملاحی، پسر آرش ملاحی دیوانه شده و باید به تیمارستان برود.

همین طور که به این موضوعات فکر می کنم، چشمانم کم‌کم گرم می شوند و خواب، با آغـ*ـوشی باز، در انتظار به آغوش کشیدن من ایستاده و به من می نگرد. هر چند که چود من هم، آرزو دارم هرچه زود تر به خواب عمیقی فرو بروم و این خستگی زیاد، که به علت شرکت در دو مسابقه‌ی فوتبال به وجود آمده است، از تنم بیرون برود.

***

خمیازه‌ی عمیقی می کشم و با خستگی، آن چشمان پف کرده و گود افتاده‌ام را باز می کنم و به ساعت مچی مشکی رنگ و زیبایی که به تازگی آن را خریده ام می نگرم. عقربه های کوچک ساعتم، به سرعت به چرخش در آمده اند و سعی دارند، به جهانیان بگویند که زندگی دنیوی ما چقدر کوتاه است و چگونه باید از زمان محدودی که برایمان وجود دارد بهره ببریم. بدون توجه به مفهوم عمیقی که در ژرفای این وسیله‌ی کوچک و ساخته‌ی دست بشر وجود دارد، به عقربه‌ی کوچکش می نگرم که ساعت هفت بعد از ظهر را نشان می دهند و این یعنی، حدودا سه ساعت از زمانم را به استراحت و خواب اختصاص داده ام و حال، باید کار های دیگرم را انجام دهم.

نگاهی به اتاق نامرتبم می اندازم و با دیدن پیراهن چهار خانه ای و شلوار کتانی ام که بر روی میز تحریر کرمی رنگ اتاقم قرار دارد، با خود می گویم:

“کی من این ها رو انداختم روی میز؟”

بعد از اینکه این سوال را از خود می پرسم، مشغول کنکاش ذهنم می شوم و با به یاد آوردن چند خاطره، علت نامرتبی اتاقم را می فهمم. کلا هر کسی که اعصابم را بهم بریزد، مجبور است با پاسخ های تند من بسازد و هیچ نگوید؛ چرا که در زمان عصبانیت، برایم بزرگ و کوچک، دوست و دشمن، برادر یا خواهر، هیچ‌کدام فرقی ندارد و باعث و بانی اغتشاشات ذهنم، تقاص این اشتباهش را پس خواهد داد. این‌بار هم که اینگونه نظم اتاق را از بین بردم، علت دارد و آن هم جنگ و نزاعی است که دیروز بین من و آیهان برادر نه ساله ام شکل گرفت است. دیروز، زمانی که از مدرسه باز گشتیم، به سرعت به نزد مهرداد رفت و با همان لحن آرام‌و‌تملق گوی همیشگی اش، شروع کرد به توضیح دادن کار‌هایی که در مدرسه انجام داده بود و بعد از اتمام حرف‌هایش

یک داستان دروغین از خود در آورد و در مورد بیرون شدن من از کلاس حرف زد و مهرداد هم که روی رفتار های من، حساسیت زیادی خرج رفتار هایم می‌نمود، مرا به اتاق خود کشاند و در مورد دروغ هایی که از زبان آیهان شنیده بود سخن گفت.

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است
کتاب ساز