نباید از خسته بودن خود شرمنده باشی بلکه فقط باید سعی کنی خسته آور نباشی.
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان پی دی اف » دانلود رمان باران می بارد
دانلود رمان باران می بارد

دانلود رمان باران می بارد

دانلود رمان باران می بارد

دانلود رمان باران می بارد

 نام رمان : باران می بارد

 نویسنده :  کاربر کتابساز

 تعداد صفحات  : ۸۸۹

 فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

 ژانر :  معمایی، عاشقانه، اجتماعی، جنایی

خلاصه  رمان

مردی از جنس آتش با دنیایی درهم آلوده، سال‌هاست که می‌سوزد و می‌سوزاند؛

اما محکم و پابرجاست. مثل همه‌ی انسان‌های دیگر، در زندگی‌اش دچار خطا و لغزش‌هایی شده است؛

اما خبر از اتفاقاتی که روزگار برایش رقم زده است ندارد. نمی‌داند این سرنوشت برایش بازی‌ای رقم زده است

که از درون نابود می‌کند! این بین کسی پا به بازی گذاشت که لطیف بود، زیبا بود، دختر بود.
سوءتفاهم شد. همه‌ی آن‌هایی که زود قضاوت کردند لطمه خوردند، ضربه زدند. خون به پا شد

اما به نا‌حق! زهرش دامن همه‌شان را گرفت.​

1 - دانلود رمان باران می بارد

2 - دانلود رمان باران می بارد

مقدمه:
از یک اشتباه شروع شد. لحظههایی در زندگی هست که چارهای برایش نداری و اتفاق میافتد؛ درست مثل یک
برنامهی از پیش تعیینشده. از همان اول بود که فهمیدم جدال نابرابری بین پدرها، فرزندهایشان و زندگی اتفاق
افتاده است. زهرش، دامن همه را گرفت و گردباد خونی به پا شد. ما اسیر شدیم و بازی خوردیم، بدون آنکه قصدی
داشته باشیم. ما خاکستریهایی هستیم که در دست زمانه، تلفیقی از سیاه و سفیدهای زندگی شدیم. ما بیگـ ـناه،
گناهکار شناخته شدیم!
نسیم خنکی از بین پیچوتاب موهای کوتاهم به رقـ*ـص در میاد و نوازشگرانه از پستی و بلندی صورتم عبور
میکنه. کت سیاهم رو غبار گرفته و تن خستهم از بار کمرشکن مصیبتهام کوفته شده؛ اما درون قلبم آتیشی شعله
میکشه که با هیچ بادی خاموش نمیشه و فقط گدازههاش بیشتر زبونه میکشه. پلکهام از درد جمع میشه و نگاه
پریشونم رو به کینهی لونهکرده توی عمق چشمهاش میدوزم.
– تو با من چیکار کردی؟ چطور تونستی با من این کار رو بکنی؟ من برادرت بودم لامصب!
لعنت به چشمهای سبز افسارگسیخته و دل نفرینشدهت! قلبم از خشم شعله میکشه و دردم توان از هم گسستن و
فریادشدن رو نداره. چیکار کنم؟ کجا بگم نتیجهی انتقام برادرم، ناقوس دردی شد و پسرم رو از من گرفت؟
نگاههای بیرحمش حصار خشم رو توی وجودم میشکنه. قطرات بارون از بین درختها به پایین سر میخورن و
درست روی پیشونی تبدارم فرود میان. کت آبیش مثل کت من، خاک گرفته و اما چی بگم از دردی که به
سـ*ـینهی من چنگ میزنه و منشأ خندههای گاهوبیگاهش شده!
– تو باید درد میکشیدی، مثل من!
پوزخند و چشمهای بیشرمش، نفرتم رو به اوج میرسونه. از شدت عصبانیت نفسهام منقطع میشه و ناخنهام
توی گوشت دستم فرو میره، کنترلم رو از دست میدم و با خشم فریاد میکشم:
– گرگزاده بودی و عاقبت گرگ شدی.
صدای فریادم بین سکوت باغ منعکس میشه و توی سرم میکوبه. برای لحظهای با صدای بلند میخنده. حرص
توی چشمهام مثل گذر خون توی رگهام، زبونه میکشه. در جوابم چشمهاش رو ریز میکنه و با خشم میغره:
– نفرین شده بودی، از لحظهی به دنیا اومدنت سراسر نفرین بود که به زندگی خودت و اطرافیانت پاشیدی.
بلند میخندم و اون متحیر به خندههای بیموقعم نگاه میکنه. زخم زدی؛ اما خبر نداری دنیای من با درد عجین
شده. سکوت سرسامآور باغ گوشم رو آزار میده و صدای سوتکشیدن زوزهی باد، بنیاد مغزم رو میلرزونه.
***
نگاهش توی نگاهم گره خورده بود. ترس، غم، ناباوری، یاس و ناامیدی توی چشمهاش بیداد میکرد. شوکه شده
بود و من بهتزده. مات شده بودم. توان حرکت نداشتم. فریاد زدم و دستهای بیرمق و لاجونم رو بهطرفش دراز
کردم؛ اما بدنم سنگین شد و به زانو افتادم. سرم رو محکم توی دستهام میگیرم. فریاد ضعیفی از درد میکشم و
بیاراده مشت محکمم رو نثار دیوار میکنم. افکار مالیخولیاییم سر باز کرده و عمق وجودم مثل همیشه از درد لبریز
شده. قلبم توی سـ*ـینه چنگ میزنه. حالم از این بارون بیموقع به هم میخوره. بغض غریب و سرکشی توی
وجودم چنبره زده و توان شکستن نداره. حناق شده، درد شده و گلوم رو فشار میده. کاش هرگز…
لعنت به من! کاش من هم میتونستم یه زندگی عادی رو تجربه کنم. همهچیز گاهی از اونجایی خراب میشه که
حتی فکرش رو هم نمیکنی و اگه هزاران بار هم سعی کنی، نمیتونی چیزی رو عوض کنی. گاهیاوقات
محکومی، بدون اینکه اسیر چکش قانونی شده باشی. روحت توی چنگ و مملو از عذاب لحظههاته و کاری از
دستهای ناتوانت بر نمیاد جز مردن و دمنزدن، جز شنیدن و آهسته آبشدن. سرم شروع به نبضزدن میکنه.
افکار مشوشم رو جمع میکنم. این بار دیگه نه، نمیذارم! صدایی من رو از خلسهی افکارم بیرون میکشه. انگار
یکی داره صدام میزنه! با تعجب برمیگردم و با صورت کلافهی مردی روبهرو میشم که دقیقاً مقابلم ایستاده و یه
تای ابروش رو بالا داده؛ بهمحض دیدن چهره ام میگه:
– اینجا وایستادی مرد حسابی؟! چهار ساعته این حنجرهی نگونبخت رو بهخاطرت تا آخرین درجه رسوندم، یه بله
ناقابل به ما نمیدی؟ زیرلفظی بدم خدمتتون؟
مستقیم به چشمهای سبزرنگش نگاه میکنم، سر پردردم تیر میکشه. سعی میکنم حال درونم رو متوجه نشه.
بفهمه هم جز دردی مضاعف برای من حاصلی نداره. شونهم رو با بیتفاوتی بالا میاندازم.
– من اصلاً صدایی نشنیدم!
برای لحظهای روی چهرهم متمرکز میشه. میدونم بیتفاوتی نمادینم رو میفهمه و باورش نداره. صورتش حالهای
از تعجب میگیره و استرسی گنگ توی نگاهش برق میزنه. اون هم از من میترسه. چشمهاش بین صورت و
دستهای پراضطرابم میگرده. با نگرانی میگه:
– رنگت چرا پریده؟ باز هم حالت بد شده؟
نگاه کوتاهی به صورت مردونهش میاندازم. توان توضیحدادن ندارم. واژهای برای توصیفکردن حالم نیست. گفتن
این حرفها همهی وجودم رو شعلهور میکنه. همیشه میپرسه؛ اما من چی میتونم بهش بگم؟ پلکهام رو محکم
روی هم فشار میدم. فکم منقبض میشه و چشمهای غمگرفتهش رو توی رگههای قرمز نگاهم قفل میکنه. با
صدایی تحلیلرفته، نامفهوم لب میزنه:
– آخه کی میخوای فراموش کنی؟!
چشمهای پر از حرفش رو به من میدوزه، این نگاهش از صد جمله هم برام سنگینتره. لحظهای مکث میکنه و
دستهاش مشت میشه. دهانش رو برای حرفزدن باز میکنه؛ اما چیزی نمیگه و بهسرعت از اتاق خارج میشه.
سعی میکنم بخندم، به همه دردها، به این زندگی؛ اما نهایتاً لبخند تلخی روی صورتم میشینه. فکری توی گوشم
زنگ میزنه. کارم داشت! بهطرف در میرم و نگاهی به سالن میاندازم. گوشی به دست و آهسته بهسمت در جنوبی
عمارت میره. قدمهام رو برای رسیدن بهش تند میکنم و با صدای آروم اما متعجبی میگم:
– چرا صدام زدی؟ چی میخواستی بگی؟
نگاه عاقلاندرسفیهی بهم میاندازه و دستش رو روی دهانهی گوشی میذاره:
– آخه چند بار باید بهت بگم وقتی یه گلپسری داره با تلفن حرف میزنه و لبخند ملیحی روی لبشه شما نباید
مزاحمش بشی!
صدام رو به عمد بالا میبرم و طوری که مخاطب پشت گوشی بشنوه میگم:
– کارت چی بود که صدام زدی؟
یهکم جا میخوره و بالا میپره، سریع دستش رو روی دهانهی گوشی قرار میده و با حرص آشکاری میگه:
– داداش صبر کن من تلفنم تموم که شد، ازخجالتت در میام.
دستش رو بالا میاره و با اشاره بهم میفهمونه باید بهسمت آخر سالن برم. وقتی مهمون نداشته باشیم، بابا اونجا رو
برای نشستن انتخاب میکنه و این یعنی خودش کارم داره. پا تند میکنم و قدمهام رو محکم برمیدارم. نزدیک
پذیرایی مکث میکنم. نگاه آرزو به من میفته و بابا رد نگاهش رو دنبال میکنه. سلام میکنم. بابا لبخندی به
صورت بیتفاوتم میزنه و مبل کناریش رو نشون میده. آرزو با نگاهی یخبسته رفتارهامون رو زیر نظر گرفته و با ناز
تیکههای میوه رو به دهان میبره.
کنار بابا میشینم. دستش رو سمت ظرف میوه میبره و برای خودش پرتقال برمیداره. خوب نگاهش میکنم، گرد
پیری کنار شقیقههاش نشسته؛ اما هنوزم همون اقتدار همیشگی رو داره. گاهی فکر میکنم بابا از غم موهاش سفید
شده. زهرخند تلخی روی لبهام نقش میبنده و طعم گس دلتنگی، دهانم رو زهر میکنه. هنوز هم نتونستم وقتی
مستقیم نگاهم میکنه از عمق وجود نلرزم. من از غم جونگرفته توی عمق نگاهش میترسم. نفسم میگیره
وقتی…
با صدای بابا به خودم میام. تکونی میخورم و سرم رو بهطرفش برمیگردونم. به نگاه دلواپسم زل میزنه.
– بله بابا؟
با تردید نگاهش رو از صورتم میگیره. بابا هم از من میترسه. ناخودآگاه نیشخندی روی صورتم مینشینه.
– بالاخره تونستی تصمیمی راجع به شرکت بگیری؟
افکار تبدار و مریضم رو جمع میکنم و بعد از لحظاتی سکوت حنجرهم رو میشکنم:
– راستش نه هنوز، شرایط اینجا هنوز پیچیدهست. من باید بیشتر فکر کنم.
بابا سری به مفهوم شنیدم تکون میده و روش رو برمیگردونه؛ اما تعجب توی نگاه زمردینش بیداد میکنه.
نگاهم بهسمت آرزو کشیده میشه. غرق در فکره و حالتهام رو زیر نظر گرفته. از جا بلند و بدون هیچ حرفی از
پذیرایی خارج میشم. گامهای نسبتاً بلندم رو به طرف سالن بزرگ خونه برمیدارم. لحظهای میایستم و نگاهم به
پرترهی قابگرفتهشده ثابت میشه. دستهام رو توی جیب شلوارم میذارم. آهسته بهطرف تابلو حرکت میکنم.
نگاهم به چشمهای معصوم زن قفل میشه. بغض توی گلوم چنگ میزنه. آهسته لب میزنم:
– من رو ببخش!
چقدر سالن با اینهمه عظمتش دلگیر به نظر میرسه در مقابل… . سرم رو به دو طرف تکون میدم. از دیدن
رنگهای کرمی و طلایی کاغذدیواریها احساس کسلی بهم دست میده. در جستوجوی ذرهای تازگی بهسمت در
جنوبی حرکت میکنم. دستگیره رو فشار میدم. در با صدای تیکی خفیف باز میشه. باغ کودکیهای من جلوی
چشمهام جون میگیره. بلند میخندید، کنار اون درختهای آلبالو.
***
پشت دستم رو به شیشه میکشم. هوا هنوز سرمای اول صبحگاهیش رو داره و شیشه بخار گرفته. از این پشت
آدمهایی رو میبینم که هرکدوم برای رسیدن به خوشبختی تلاش میکنن و به یه نحوی مشغول ادارهی زندگی
هستن. وقتی به صورتهاشون نگاه میکنی انواع حسها رو میتونی ببینی. بعضیهاشون شادن و زندگی رو یه
شوخی میبینن، بعضیهاشون غمگینن و مشکلات از پا درشون آورده و… . کلی صورتکهای زیبا که معلوم نیست
پشتشون چه هویتی نشسته باشه. برای شناخت ما آدمها باید بهمون قدرت بدن، همین که حمایت داشته باشیم
کافیه تا نیمی از ماورای ترسناک درونمون رو فاش کنیم. ماشین توی حیاط شرکت متوقف میشه. دست
نیمهیخزدهم رو از شیشه جدا میکنم و پیاده میشم. برای کیانمهر صبر نمیکنم و قدمزنان بهسمت ساختمون اصلی
میرم. نگهبان بهمحض دیدنم از جا بلند میشه و دستی به نشانهی سلام تکون میده. با لبخندی براش سر تکون
میدم و سمت بخش داخلی راه میافتم. راهروی بزرگ شرکت رو با قدمهای سنگینم میگذرونم. اتاقها کنار هم و
دو طرف سالن قرار دارن. از بین بچهها عبور میکنم. سلام صبحگاهی، اون هم توی روز ابری حس خوبی رو برام
ایجاد نمیکنه. بهطرف قسمت اصلی شرکت میرم. بابا اتاقهای مدیران اصلی شرکت رو توی این قسمت طراحی
کرده. بدون سروصدا وارد میشم. منشی خمیازهی بلندی میکشه و دو دستش رو بالا میبره؛ اما با دیدنم از جا
میپره و دستپاچه سلام میکنه. جوابش رو میدم، با نیمنگاه کوتاهی میفهمم که میخواد چیزی بگه، ولی مردده؛
پس صبر نمیکنم و مستقیم میپرسم:
– چیزی شده؟
– آقای مهردادیان اون طرحی که قرار بود بعد از تأیید نهایی پدرتون اجرا بشه، گویا دیشب مشکلی توی طراحی
زمینهش به وجود اومده و برای امروز آماده نیست.
– خب خانم چرا این توضیحات رو به من میدید؟ من که مسئول رسیدگی به این طرحا نیستم.
نگاه سردرگمی به من میاندازه و با تردید حرفش رو ادامه میده:
– راستش چطوری بگم؟ مشکل اینجاست که این طرحا با اشتباه برادرتون به امروز نرسیدن و ایشون صبح از من
خواستن این موضوع رو به شما اطلاع بدم تا هرطور صلاح میدونید پدرتون رو در جریان بذارید.
نمیتونم درهمشدن ابروهام رو کنترل کنم، بهوضوح اخم میکنم و میگم:
– ممنون خانوم! شما به کارتون برسید.
وارد اتاق کارم میشم و بعد از بستن در پشت میز کار قهوهای مشکیم میشینم. پس بگو چرا امروز کیانمهر دیر کرد،
عجب آدمیه! طرح رو که بهموقع تحویل نمیده هیچ، خودش هم جرئت گفتن حقیقت رو نداره. باز هم از من خواسته
تا ماجرا رو برای پدر تعریف کنم و سیبل حملهی احتمالی باشم. از جا بلند میشم. کتم رو در میارم و روی
رختآویزی که گوشهی اتاق و کنار میزم گذاشتم، آویزون میکنم. آستین پیراهنم رو بالا میزنم که چشمم به یه
تقویم میفته. مدلش جالب و قدیمیه. تابهحال ندیده بودم. اینجا چیکار میکنه؟ دستم رو بهطرفش دراز میکنم. با
احتیاط برش میدارم. اما اینکه برای الان نیست! مال سال[…] این تقویم مال شونزده سال پیشه! ابروهام بیاراده
بالا میپره. من همچین چیزی نداشتم. یعنی کی میتونه اینجا گذاشته باشه؟ بعد از اتمام کارهای روزانهی شرکت،
بهسمت بخش طراحی راه میفتم. تقهای به در قهوهای اتاقشون میزنم و وارد میشم. سر چندتا از مهندسین شرکت
و کیانمهر همزمان بهسمتم برمیگرده و این سیل سلامهاست که بهسمتم روانه میشه. بهطرف مانیتور روشنی که
گوشهی اتاق قرار گرفته راه میفتم و نگاهی کلی به کارهای انجام شده و طرحهای جدید اسکلت و سازهی فولادی
میاندازم، با اشاره به نقشه میگم:
– بچهها خسته نباشید! طرحایی که میزنید خیلی خوبه، فقط باید بیشتر روی استقامت و محاسبهی دقیق ستونای
روی پی کار کنید تا بتونن وزنی رو که قراره روشون گذاشته بشه تحمل کنن.
نگاهم به پدرامی میفته که کنار کیانمهر و دستبهسـ*ـینه ایستاده و پلک اطمینانبخشی به نگاهم میزنه.
درحالیکه دستهاش رو روی دستههای صندلی میذاره و قصد نشستن داره، میگه:
– مهندس ما همهی تلاش خودمون رو توی طراحی اصلی سازه انجام دادیم و این پروژه هم حتماً بهخوبی اجرا
میشه.
به دنبال حرفش، همهی بچهها با نگاههایی اطمیناندهنده، هر کدوم از گوشهای که نشستن حرفهای پدرام رو
تأیید میکنن. تا حدودی خیالم راحت میشه و با لبخندی خداحافظی میکنم. در حین خارجشدن با سر اشارهای به
کیانمهر میزنم تا با من بیرون بیاد.
– کیان اگه کارت تموم شده بیا بریم یه سر به خانم مهرانی بزنیم.
– من کارم تمومه. تو تا بری و استارت ماشین رو بزنی گرم بشه، من هم اومدم.
لبخند شیطنتآمیزی میزنه و به اتاق میره. چند دقیقه انتظار میکشم که در ماشین رو باز میکنه و با لبخندی
موذی میگه:
– سلام بر برادر انتظارکشیده! من آمادهم، بزن بریم خلبان.
– بیا بشین اینقدر حرف نزن. ماشین موتورش سوخت تا بالاخره چشم ما به جمال شما روشن شد.
بادی به غبغب میاندازه، سرش رو بالا میگیره، سـ*ـینه سپر میکنه و با خنده جواب میده:
– زمین باید برای راهرفتن من به خورشید فخر بفروشه، جهان منت قدمای من رو داره! بعد تو میگی چرا دیر
اومدی؟
نگاهی به نیش تا بناگوش دررفتهش میاندازم، سرم رو به معنای تأسف تکون میدم و میگم:
– تابهحال دیوونهای چون تو ندیده بودم!
ناگهان با یه دست آروم به پیشونیش میزنه.
– آخ آخ دیدی چی شد؟!
– چی شد؟
– ای وای من!
با تعجب نگاهش میکنم و میپرسم:
– چرا؟
– اینقدر من رو به حرف گرفتی یادم رفت به ملیح دلبندم بگم دارم میام بیرون دلتنگم نشه.
گوشیش رو از جیب کت اسپرتش بیرون آورد و روشن کرد تا به عیال مربوطه گزارش موقعیت مکانی بده. بعد از
اتمام حرفهاش گوشی رو توی جیبش میذاره و با نگاه کوتاهی به من میگه:
– خیلی هوای خانم مهرانی رو داری؟

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است