به عهد و پیمان خود وفا کنید (قران کریم)
رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش"تماس با ما" در ارتباط باشید.
خانه » دانلود رمان پی دی اف » دانلود رمان اشتباه دلم
دانلود رمان اشتباه دلم

دانلود رمان اشتباه دلم

دانلود رمان اشتباه دلم

دانلود رمان اشتباه دلم

1 - دانلود رمان به حکم خون،قصاص عشق کاملا اختصاصی نام رمان : اشتباه دلم

2 - دانلود رمان به حکم خون،قصاص عشق کاملا اختصاصی نویسنده : SAmirA کاربر کتابساز

3 - دانلود رمان به حکم خون،قصاص عشق کاملا اختصاصی تعداد صفحات  : ۷۹۰

nf2u75 e1561897795595 - دانلود رمان یانار کتابساز فرمت دانلود رمان : APK (اندرویدی ) PDF (برای کامپیوتر ، تبلت و …)

5 - دانلود رمان به حکم خون،قصاص عشق کاملا اختصاصی ژانر :  عاشقانه ، اجتماعی

4 - دانلود رمان به حکم خون،قصاص عشق کاملا اختصاصیخلاصه رمان

باران روی برگهای خزانزده میغلتید و برگها زیر پای عابران که با عجله از زیر باران
فرار میکردند له میشد. همانند من که زیر باران سیل آسای زندگی له شدم؛ ولی از پس
ابرهای بالای سرم نوری را دیدم که بزرگتر و بزرگتر شد. ناگهان رعد میزند و ابرهای سیاه

https://ketabsaz.info/wp-content/uploads/2019/06/1.jpg

https://ketabsaz.info/wp-content/uploads/2019/06/2.jpg

 

صدای گامهای بلند و محکمم توی سالن طولانی طنینانداز شده بود.
– من رو از تهران کشیدید اینجا که چی؟ نتونستید یه مسئله ساده رو حل کنید.
با اینکه حرفهام رو با صدای بلند نمیزدم؛ ولی میدونستم جدیتی که در کلامم هست همه رو
وادار به گوش سپردن و اطاعت کردن بدون چون و چرا میکنه، میدونستم موضوعی جدی در
بین هست که از گفتن اون میترسه. در حالی که بند کیفش رو محکم تو دستش گرفته بود و با
دست دیگهش شال بهظاهر نامنظمش رو دست میکشه، شروع به حرف زدن کرد.
لیلا: نمیدونی چه اوضاعی بوده این چند روز. امین که از اون روز داغونه حتی خودش رو معرفی
هم کرده بود، زنعمو هی فشارش بالا پایین میشد، من و آرام هم مرتب تو بیمارستان و خونه
اونا بودیم. همینجاست.
با دستش اشاره به در اتاقی کرد که قسمت بالایش به شکل مربعی و شیشهای بود و درون
اتاق بهخوبی دیده میشد.
– چرا؟!
با سردرگمی نگاهم کرد و با صدای آرومی پرسید:
– چی چرا؟ کیا؟
– مگه نمیگی از نظر قانونی امین مقصر نیست؟ پس این تلاشتون برای چیه؟ حال خراب
زنعمو و امین برای چیه؟ چرا آرام بهم گفت بیام اینجا؟!
با جدیت به لیلا دخترعموی عزیز کردهم نگاه کردم. غم دخترعموم که جز خانوادهم بود، غم
من هم بود. حتماً اتفاقی مهمی افتاده بود که از اون بیخبر بودم که دست به دامن منِ
«کیانوش میلانی» شده بودند.
– بگو لیلا موضوع چیه؟
سعی کردم صدام آرامش لازم رو داشته باشه که لیلا بدون ترس وقایع رو بیان کنه.
به طرف در برگشت از شیشه نگاهش را به زن روی تخت انداخت.
لیلا: این زن رو امین نابود کرد، الان ده روزه هی حالش بد میشه. آخر دکتر دو روز پیش دیگه
مرخصش نکرد. گفت بذارید چند روز اینجا بمونه فشارش نرمال بشه از هیاهوی خونه دور
باشه.
نگاه سنگینش که به نیمرخم بود رو حس کردم؛ اما برنگشتم و چشم از زن روی تخت
برنداشتم.
لیلا: مگه میشه حالش خوب بشه؛ تو عرض چند دقیقه همه زندگیش خراب شد.
– آره خوب میشه. اگه قرار به خوب نشدن بود حال ماها الان خوب نبود.
پوزخندی که روی لبش شکل گرفت رو دیدم با صدای آروم لب زد.
لیلا: ما هم اگه پول نداشتیم الان حال و روزمون این نبود. توی این چند روز فقط آروم اشک
ریخته. نه داد زده، نه نفرین کرده فقط چشمش خیس شده.
اطرافیانش بهش میگن با صدای بلند گریه کن، داد بزن گریه کن؛ ولی اون هیچکاری نمیکنه
حتی بهزور حرف میزنه وقتی ازش میپرسن جوابی میده وگرنه فقط سکوت میکنه. دکتر
دیروز میگفت بهتره با یه روانپزشک مشورت کنید.
– خانوادش چی؟ اونا عکسالعملشون چیه؟
لیلا: خانواده خودش بهظاهر آدمهای خوب و منطقی میان. این مدت همیشه با احترام باهامون
برخورد کردند؛ ولی امان از خانواده شوهرش فقط زخمزبون میزنن و با کنایه برخورد میکنن،
آدمهای دادوفریادی هستن. با اینکه از نظر قانونی هیچی بر علیه امین نیست؛ ولی ازش
شکایت کردن. معلومه دنبال پولن. پدر این دختر رو هم درآوردن. آخرینبار حرفهای اونا
باعث شد کارش به بیمارستان بکشه. برادرش اینبار جلوشون ایستاد اونا هم یهکم خودشون
رو جمعوجور کردن؛ اما بازم دستبردار نیستن. من میرم ببینمش، تو نمیای؟
صدای گوشیم مانع از جواب دادنم شد گوشی رو نزدیک گوشم گرفتم و با دستم اشاره به لیلا
کردم تا وارد بشه و خودم چند قدم دورتر جواب شخص پشت خط رو که صاحبش بهزور
عکسش رو پس زمینه اسمش کرده بود رو دادم.
****
پروانه
با صدای در سرم رو چرخوندم و لیلا رو با لبخندی به لب دیدم که بهطرفم میاومد.
لیلا: سلام پروانهجون، خوبی عزیزم ؟
با صدای آروم که آمیخته به لهجه غلیظ محلی بود جوابش رو دادم.
روی تک صندلی کنار تختم نشست.
لیلا: مثل اینکه هم اتاقیهات مرخص شدند!
– آره نزدیکهای ظهر هردوشون رفتند.
– حوصلت سر نمیره؟ تنهایی اذیت نمیشی؟
سرم رو تکیه به میله تخت بیمارستان دادم و نفسم رو بیرون دادم که شبیه آه شد.

 

منبع : Ketabsaz.inFo
به کتابساز امتیاز دهید در شبکه های اجتماعی اشتراک بگذارید ما همیشه با شما هستیم
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است